تا یادم هست همیشه مشتاق یاد گرفتن و دانستن بوده ام.مشتاق شناختن دنیاهای جدید.در روزگار نه چندان دور یعنی همین چند ترم گذشته سر کلاس در بحثها شرکت می کردم،سوال میکردم و خلاصه کلی واسه خودم نقطه عطف بودم!اما یک روز در همان روزگار نه چندان دور،یکی از دوستانم جمله ای از عین القضات همدانی واسم فرستاد که دریغا که مردم در بند آن نیستند که چیزی بدانند بلکه در بند آنند که خلق در ایشان اعتماد کند که عالمند.بعد من درست شبیه این فیلمهای دهه 60،70 که یهو حکیم داستان دربهای معرفت و حکمت برش باز می شود و نقش مقابلش می گوید تو را چه می شود ای حکیم؟!!!!به فکر فرو رفتم و از روز بعدش هر وقت می خواستم چیزی بگویم یا بپرسم این جمله خودش را شبیه خروس بی محلی به من می نمایاند و می گفت من آنم که رستم بود پهلوان!!منهم دم فرو می بستم و به مکاشفه عوالم روحانی و عرفانی می پرداختم(اعتماد به نفس در حد المپیک!)القصه با اینکه مطمئن بودم هرگز هدفم از حرف زدن و بحث کردن این نبوده اما دیگر حتی انگیزه واسه صحبت کردن در جمعی که فی الجمله همه اظهار فضل و بیان معرفت می کنند را،از دست دادم.البته هیچوقت پرسیدن برای دانستن را متوقف نکردم که به قول استاد همه چی دون:بچه ها سوالاتونو بپرسید!حالا همه اینها را گفتم که بگویم بعد از آن خیلی با خودم کلنجار رفتم درباره صحت و سقم این جمله اما الان در صحتش هیچ شک ندارم چون نمونه بارزش را هر هفته سر کلاس زیارت می کنم.مثلا استاد میگوید در فلان جمله،فلان ضمیر بر میگردد به فلان اسم...ایشان سوال می فرمایند:excusez moi یعنی فلان اسم مرجع این ضمیر است؟!یعنی هر چی استاد می گوید ایشان همان را به صورت سوالی می پرسد.همه بچه های کلاس نسبت بهش آلرژی گرفته اند که دیروز وقتی خواندن انشایی که تازه هفته بعد می بایست می نوشتیم را تمام کرد،دخترهای پشت سری من از حرص شروع کردند واسش دست زدن،دوستم هم یهو شروع کرد به خواندن که طیب طیب الله،احسنت بارک الله،ما از خنده دچار نفس تنگی و استاد هاج و واج و انگشت به دهان.
البته او هم شاید از نظر خودش کاملا به حق و موجه باشد اما آخه IQ هم چیزه خوبیه!!