علی شریعتی
از آن آدمهايي نبوده و نيستم که کتابهاي شريعتي را کلکسيون کنم يا وقتي اسم شريعتي مي آيد ژست روشنفکري به خودم بگيرم
با سيگار و قهوه و نگاههاي فلسفي رو به دوردستهاي تپه و چمن،دشت و دمن!فکر کن تو دوران دانشگاه دو تا از هم اتاقيهام
سر يکي از کتابهاي شريعتي يک هفته با هم قهر بودند!(به اين مي گويند تعامل روشنفکرانه بر مبناي سود شخصي!)
خلاصه کلام اينکه نه از به اصطلاح ژانر فکريش مطلع هستم و نه علاقه اي به دانستنش داشته ام اما چند روز پيش که به جملات
فوق در يک مجله مرحوم(همون توقيف شده!)برخوردم،به اين نتيجه رسيدم که اي شيخ حرف دل ما را گفتي!
توي اين روزگار که سگ مي زند و گربه مي رقصد(يا شايد هم گربه مي زنه و سگ ميرقصه يا هر دو ميزنن و بقيه مي رقصن!)
لازم نيست آدم شريعتي باشد تا ديگران سايه اش را با تير بزنند!همين که آدم باشي و در اين جامعه زندگي کني،انگار که جا را
براي عده اي تنگ کرده اي.حالا اگر پست و مقامي هم داشته باشي يا زندگی خانوادگی آرام و راحتی در کنار سر و همسر داشته باشی يا خدايي ناکرده زبانم لال آسه بری و آسه بیای که گربه شاخت!نزنه(نیشت نزنه!شمشیر نکشه روت!عجب گربه هایی یافت میشود حکیم!!)که دیگر بهتر است خودت با دستهای خودت! فاتحه ات را بخوانی.
چرا اینقدر تنگ نظر شده ایم که در پوستین خود نمیگنجیم؟!!