از لاله زار که میگذرم زخمی تر از ترانه ام
تشنه محکومیت یه حکم عاشقانه ام
از لاله زار که می گذرم حسرت گوله با منه
وقتی که دست تو می خواد تیر خلاصو بزنه
رفاقت خشم تو با ماشه منتظر میگه
دستهای بی صدای ما نمی رسن به هم دیگه
فاصله بین من و تو همین گلوله بود و بس
منو بزن که خسته ام از زنده بودن تو قفس
لاله زار کاش می تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم
نا رفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ما
قد کشیدیم توی بن بست؛با هم اما تک و تنها
از نوجوانی عاشق کتاب و فیلم بودم؛هنوزم هستم.عاشق بازیگری هم بودم؛واسه همین نمی توانم یک پست را به فیلم مورد علاقه ام اختصاص ندهم.خیلی از روشنفکرها و منور الایده های ایرانی به فیلم هامون مهرجویی ارادت خاصی دارند اما همانقدر که آنها سرسپرده هامون هستند من دلبسته حکم کیمیایی ام.نه که با شخصیتهایش همزاد پنداری کنم یا وجه تشابهی بین فرزی قصه ما و رضا معروفی وجود داشته باشد؛نه.حرفم اینست که حکم یک ایده جدید و یک ژانر نو است در میان لشگر فیلمهای ایرانی.یک صحنه هست که رضا معروفی دم در رستوران با حد میثاق و بقیه خلافکارهای محترم ملاقات می کند؛من عاشق این صحنه ام.یک هتل پاپیون هم هست با فنجانهای سفید و تمیز؛اینم خیلی عاشقشم و یک آهنگ فوق العاده با صدای رضا یزدانی که شعرش همین شعر بالاست.
خلاصه چه دردسرتان بدهم؛با اینکه فی نفسه هیچکدام از شخصیتهای فیلم نه شباهتی به من دارند و نه اصلا علاقه ای دارم که شباهتی با آنها پیدا کنم(البته به جز رضا معروفی؛خب هر اصلی یک استثنا دارد!)به عنوان یک فیلم که درس اخلاقی نمی دهد؛نصیحت نمی کند؛خوبها را فرشته و بدها را هیولا نشان نمی دهد و اعتراض را به رخ می کشد؛واسه آدم سرکشی مثل من شبیه آب خنک است وسط چله تابستان.
بگذریم؛ماه رمضان هم آمد و تو در خواب و بیابان در پیش!! کی روی؛ره ز که پرسی؛چه کنی؛چون باشی
گرد و غبار را از از سر و روی خانه وآدمهای خانه و از همه مهمتر شخصیتمان می شوییم؛نه از سر اجبار که کاملا از روی میل و رغبت؛که چند سالی است این رسم و رسوم هر ساله من شده و لذت می برم از این آداب و رسومی که برای خودم وضع کرده ام و اجازه نمی دهم روحم تمام سال را هر کاری دلش خواست بکند و به ریش نداشته من بخندد.
ماه رمضان فقط یک بدی واقعا وحشتناک و فاجعه بار دارد آنهم اینست که دیگر نمی شود با کفش تا وسط خانه آمد و متاسفانه بعد از یک ماه هم چون انسان متنبه می شود و آب توبه به سر خودش می ریزد و پیش خودش کلی شرمنده است که چرا در یازده ماه گذشته اینقدر آدم دون پایه و بی مقداری بوده است که میکروبها و باکتریهای ته کفشش را به زور به خورد همه می داده است ؛کلا عادتش از سر می افتد و کو تا دوباره من بتوانم با کفش بیام وسط حال ومامانم بگوید با کفش!و تازه آنجا یادم بیفتد کفش پایم بوده!هیییی روزگار کج مدار.
از لاله زار که میگذرم زخمهای کهنه وا میشن
دوباره کوچه ها پر از مردم هم صدا میشن
دوباره بوی نفت و خون؛دوباره تابستون داغ
میتینگهای تک نفره ؛دوباره سایه چماق
وقتی همه بادبادکا بنده حزب باد شدن
عربده های مرده باد یک شبه زنده باد شدند
همه حیوانات برابرند اما بعضی برابر ترند.
قلعه حیوانات را چهار پنج سال پیش بود که خواندم و به شدت هم ازش لذت بردم.آنقدر همه چیز با انقلاب ایران مطابقت داشت که کل مدتی که می خواندمش چشمهایم مدام در حالت گرد ِمتعجب بود.همه آن تغییر قوانین و از بین بردن آثار حکومت قبلی و درست کردن یک دشمن خارجی برای انداختن تقصیر این انفجار و آن کودتا و آن یکی نا بسامانی به گردنش و در نهایت مطلقه شدن سردمداران انقلاب،همه چیز مو به مو همان بود که اگر چه من ندیده بودم اما کتاب تاریخم را که از بر بودم.حالا به بهانه اتفاقاتی که احتمالا حالا حالا ها تو هیچ کتاب تاریخی نوشته نمی شود دارم دوباره می خوانمش.اگر وقت و حوصله و علاقه را داشتید یک دوره بکنید این شاهکار جورج اورول را.به خصوص بخشهای پایانیش که مثل ترن هوایی تو مغز آدم چرخ می خورد.
شنیدم عده زیادی از بازیگرها و مجریها و دست اندر کاران سینما و تلویزیون را ممنوع التصویر کرده اند که نصفشان هنرمندهای مورد علاقه من هستند و از آن جمله عزت ا.. انتظامی ،فاطمه معتمد آریا،گوهر خیر اندیش،محمد رضا فروتن و خیلیهای دیگه که یادم نیست.البته سایتی که من خبر را درش خواندم نوشته بود که این ممنوعیت شامل فیلمها و برنامه های ساخته شده و آماده اکران یا پخش آنها نمی شود!داشتم با خودم تصور می کردم اگر بقیه هنرمندها هم بر موضع و عقیده شان پافشاری کنند و آقایان مجبور بشوند که آنها را هم ممنوع التصویر کنند چه با حال می شود.یعنی خیلی با حال می شود چون دیگر هیچکی نیست که فیلم بازی کند یا برنامه اجرا کند....وای فکر کن آنوقت شاید بروند بسیجیها و همینها که تو خیابون مردم را می زدند با عهد و عیال بیاورند که مثلا تو یک فیلمی مثل آتش بس بازی کنند.چه شود!!
آنموقع است که ژانر کمدی معنای واقعی خودش را پیدا میکند و دوره طلایی مرگ در اثر روده بر شدن از خنده آغاز می شود.بعد در عصر تکنولوژی تو سریالهای ما حکیم داستان پس از 40سال سلوک، درهای حکمت و معرفت برش گشوده می شود و مریدی که نقشش را یکی از بچه های بسیج مسجد محل بازی می کند و به صورت سمبلیک زیر قبا،چفیه انداخته با حیرت بانگ بر می آورد که تو را چه می شود ای حکیم؟! (آخ که من کشته این جمله کلیدیم!)
سوپر استار سینمای ما ...بله همان که تو ذهن شماست خواهد بود و چفیه جزء لباس رسمی مجری برنامه نود.بازیگرها هم به جای امضا تسبیح میدهند به هواداراشون.در مراسم تقدیر از چهره های ماندگار یا ورزشکاران مدال آورهم بسته به اهمیت چهره یا مدال به عنوان یادبود ست کامل باطوم و گاز اشک آور یا سجاده و جانماز و قبله نما هدیه می دهند.
وقتی کسی را دوست داریم، او را می خواهیم با همه خصوصیات و ویژگیهای مثبت و منفی اش،با همه علایق و سلایق به زعم خودمان خوب یا بدش،او را می خواهیم آنچنان که هست چون اصلا همین خصوصیات و ویژگی ها بود که اول بار باعث شد به سمت او جذب بشویم و اول بار او را دوست داشته باشیم.او را دوست داریم همانطور که هست و برای خود بودن او احترام قائلیم اگر چه که گاه این خود بودن نادلبخواه ما باشد.و در تعارض با آزادی ،خواست،حق و راحتی ما.همین که او هست آنگونه که باید باشد و آنگونه که شاد است برای ما احساس رضایت را فراهم می کند. دوست داشتن یعنی پذیرفتن شخص آنگونه که هست.
تفاوت دوست داشتن و وابستگی درست در همین جاست.وقتی به کسی وابسته هستیم او را تنها برای خودخواهی خودمان می خواهیم،برای پاسخ دادن به نیاز خود بودن خودمان،برای موجودیت بخشیدن به خودمان.اینست که مدام می خواهیم او را اصلاح کنیم تا بشود آنچه که دلخواه ماست.مدام می خواهیم رفتارهای بدش را گوشزد کنیم تا دیگر تکرارشان نکند و موجبات مشقت و رنج ما را فراهم نکند.و طبیعی است که مدام تلاش کنیم تا از او شخصیتی بسازیم که خودمان می خواهیم.اینگونه است که پس از مدتی که از آشنایی گذشت دیگر نمی توانیم برخی رفتارها را تحمل کنیم چون آنگونه نیست که ما می خواهیم و خودخواهی ما را ارضا نمی کند.از حرفها ،رفتارها،عکس العملها ایراد می گیریم چون خود خواهی ما اجازه هر کاری را به ما می دهد،چون به خاطر خودمان،به خودمان حق می دهیم تا خود دیگری را مورد سوال قرار بدهیم و آنچه را در جهت منافع و آسایشمان نیست اشتباه و نا صحیح بدانیم. وابستگی یعنی پذیرش شخص آنگونه که ما می خواهیم باشد.
گاهی هم آنقدر این خودی که برای خودمان ساخته ایم را بزرگ می کنیم و آنچنان غره می شویم که متوجه نمی شویم جز خودمان هیچ چیز و هیچکس را نمی بینیم.و ناگهان خیلی زود دیر می شود.
چند روزی است این شعر حافظ مدام تو ذهنم است.حافظ همیشه همه چیز را موجزتر و زیباتر بیان می کند:
صبحدم مرغ چمن با گل نوخواسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
حالا بعد از همه اتفاقات ریز و درشت باید خبر یکی یکی کشته شدن زندانیها و بازداشت شده ها را بشنویم.خبر عزل و نصب های مضحک و خبر خوشحال کننده برایمان شده سالم به زمین نشستن یک هواپیما بدون برخورد به در و دیوار و احیانا دار و درخت.
این چند وقت-حدودا یک ماه-که از تلویزیون و رادیو بریده ام انگار معلقم.اما بیش از همه از این خوشحالم که عذاب دیدن قیافه آقایان را به چشمهایم تحمیل نمی کنم.به خصوص آن یکی که از همه شان خوشگل تر و دلرباتر است!
اما سایتها را که بررسی میکنم اغلب در هر کدام خبری از کشته شدگان حوادث اخیر و حالا بیشتر زندانیان حوادث اخیر هست.جوانانی که می توانستند خیلی سر و سنگین بنشینند توی خانه شان عصر گرم تابستانی را در کنار خانواده به خوردن کاهو سکنجبین یا هندوانه تگری بپردازند یا به کلاس موسیقی و زبان بروند اما حالا سینه قبرستان خوابیده اند و حتی حق ندارند یک مراسم ختم آبرومند داشته باشند.(هرچند آنها به مراسم نیاز ندارند برای یادبود.که یادشان در قلب همه ما هست)مطمئنم تلوزیون همچنان دارد جومونگ پخش می کند و رادیو راه شب.
همه این حرفها چه فایده؟مگه خود من چی کار کردم به جز اینکه بروم تو باغ هتل بنشینم و بستنی و آب میوه بخورم و هر از چند گاهی در میان کلام، گریزی به سقوط هواپیما و دو تا ناسزا به این و به آن؟!چی کار میتوانستم بکنم؟!چه فایده که من برای خودم اینجا بنویسم و انتقاد کنم و دیگری هم یک گوشه دیگر نت همین کار را بکند؟همه تک تک،فرد فرد
می خواستم از محسن روح الامینی بگویم و ترانه موسوی،می خواستم از روسیه بگویم و چین،می خواستم از جو آرام چند ماه پیش و اوضاع غیر قابل پیش بینی فعلی بگویم اما چه کنم که حتی استاد زبانمان هم حرف زدن راجع به سیاست را سر کلاس ممنوع اعلام کرده است.
فردا نوشت:آیا انسان دارای تصورات فطری است؟!
پس فردا نوشت:خب رگزاري ف ارس: فرمانده ني روي هوايي س پ اه پ اس داران ان ق لاب اس لامي گفت: نيروي هوايي س پاه، با بهروزشدن در زمينه توليدات، فنآوري و دانش موش كي، با يك فوراني از قدرت روبهروست، به حدي كه در ذخيرهسازي موش كهاي بازدارنده با كمبود فضا مواجه شده است.
آخ که من کشته این قدرت و اقتدارتونم!!