نمی خواهم ادای روشنفکری در بیاورم و از آن ژستهای عالمانه و فیلسوفانه_که تا یک نفر می خواهد یک نظریه ارائه بدهد به خودش می گیرد_به نمایش بگذارم اما فکر میکنم توی این مملکت تا وقتی فرهنگ مردم اصلاح نشود نه انقلاب می تواند سودی داشته باشد و نه هیچ چیز دیگر.آنقدر که تو مغز این ملت فرو کرده اند که اقتصاد، اقتصاد ،نفت،نفت، پول،پول ناخودآگاه هم و غم عموم مردم شده گوشت و برنج و نان و شهریه دانشگاه.یک نگاه به این گزارشهای کلیشه ای تلوزیون بیاندازید.اولین نکته ای که مردم بهش اشاره می کنند قیمت میوه و آجیل شب عید است و تهیه جهیزیه برای دختر و خانه زندگی برای پسر.نمی خواهم بگویم اینها مهم نیست که اتفاقا مهم است اما نه اینکه عمر یک آدم فقط صرف برآورده کردن این نیاز ها بشود.نگاه نکنید که من و شما نوعی کتابی مطالعه می کنیم،وبلاگی می نویسیم،هر عقیده و نظری را دربست قبول نمی کنیم.ما عامه مردم نیستیم.نه که بگویم از خواصیم که اصلا به این تقسیم بندی اعتقادی ندارم.منظورم این است که آدمهای خیلی بیشتری هستند که اینطور نیستند.حالا به هر دلیلی.
حالا کی باید این فرهنگ را برای ما اصلاح کند؟ دولت؟رییس ج مهور؟مجلس؟آنها که عجالتا همگی از حیّز اعتبار و صلاحیت تا اطلاع ثانوی خارج هستند و اگر هم نبودند در این 30 سال به اندازه کافی دغدغه خودشان را برای فرهنگ نشان دادند!!از کمیته در سالهای جنگ و پس از آن گرفته تا گشت ارشادو طرح مبارزه با اراذل وسانسور و روزنامه هایی که خط می گیرند برای نوشتن و ف یلترینگ سایتها وبه خصوص تلویزیون و قص علی هذا.روی اینها که من به شخصه هیچ حسابی باز نکرده ام اما چرا وقتی برخی وبلاگها را می خوانم از هر ده کلمه یکیش باید فحش و ناسزا باشد آنهم نه در حد احمق و خنگ و کله پوک که وحشتناک ترین ناسزاهایی که من فقط از زبان لاتها و ولگردها شنیده ام.و مایه تاسف بیشتر آنجاست که این مساله را حتی در وبلاگهایی که خانمها نویسنده آن هستند هم دیده ام و از آن وحشتناک تر در مطالب آدمهایی که به نظر تحصیلکرده و سرد و گرم چشیده هستند هم.و بهتر از من می دانید که این مساله منحصر به نوشته های ما نمی شود که البته از انجایی که نویسنده این نوشته ها ناشناس است و بی ترس از شناخته شدن مکنونات قلبی خودش را می نویسد عمق فاجعه را بیشتر نشان می دهد. و به خوبی این مساله را توضیح می دهد که اگر ما را به حال خودمان بگذارند یعنی نظارتی بر عملکردمان نباشد و کسی هم نداند که این ما هستیم که فلان صفحه یا فلان مطلب را می نویسیم؛چه راحت حرفهایی را به زبان می اوریم که محال ممکن است در یک مهمانی یا جشن تولد یا کلاس دانشگاه کسی حتی به ذهنش برسد که ما اصلا معنی چنین لغاتی را میدانیم،اینکه بتوانیم آنرا ادا کنیم که هیچ.
می خواهم بگویم چرا همیشه باید کسی ما را ببیند ؛حواسش باشدیا بشناسد تا ما مؤدب باشیم؟!چرا در ظاهر آدمهای موجه و قابل احترامی هستیم اما وقتی به حال خود رها می شویم شـأن انسانیمان را زیر پا می گذاریم؟چرا اینقدر ظاهر و باطنمان بایستی متفاوت باشد؟چرا وقتی میخواهیم عدم رضایت یا نفرتمان را از چیزی یا کسی بیان کنیم فقط لغات رکیک و ناسزا به ذهنمان می رسد.ما باید کمر به اصلاح فرهنگمان ببندیم و الا هیچکس دیگری دلش به حال ما و مملکت ما نسوخته.همانطور که وقتی حرف حق می زنیم مغزمان را می پاشند روی آسفالت خیابان،همانطور هم جنازه فرهنگ ایرانی را در بازار مکاره روسیه و کشورهای عربی به حراج می گذارند.
حالا باز هم خدا را شکر که صدقه سر اتحاد با رفقای روس همین هواپیماهای تو پو لف را به ما اعانه می دهند که هر یک سال یکیش سقوط کند و جمعیت تنظیم بشود والا در قرن بیست و یک باید با قاطر طی طریق می کردیم.
امروز شد یک ماه که تلویزیون نگاه نمیکنم . بریده ام از همه دروغهای شاخدارشان و سیاستهای مسخره شان.خیلیهای دیگر هم اینطور شده اند اما برای من این یک اتفاق واقعا نادر است چون تلوزیون یک جورای به گردنم حق پدر مادری هم دارد.(داشت بهتر است بگویم). همه بچه هایی که مثل من پدر مادرهایشان شاغل بوده اند خوب می فهمند که چی میگویم.ما ها بیشتر از آنکه در سالهای کودکی و نوجوانی در کنار پدر مادر هایمان بوده باشیم؛با تلویزیون و رادیو و میکرو و سگا بزرگ شده ایم.سهم من که مادرم پرستار بود شاید بیشتر.
تلویزیون به واسطه تنوع آدمها و اطلاعاتی که ارائه می داد همیشه واسه من حکم مواد مخدر را داشته است.دیدید شب پره چطور جذب یک منبع نور می شود؟! تلوزیون با همه مزخرفاتی که پخش می کرد برای من مثل آن منبع نور بود.خیلی اوقات می شد که فقط برای استراحت چند دقیقه ای می نشستم که یک برنامه مورد علاقه را ببینم ؛ یهو متوجه می شدم چند ساعت است از اخبار و مستند و کارتون به خصوص همه را دارم نگاه می کنم و کارهایم هنوز مانده معطل روی زمین.
با اینکه بعد از دبیرستان کم کم دروغها را می فهمیدم و توخالی بودن حرفها و شعارها را درک می کردم و اخبارو میزگرد وبحث و جدلهاشان را نمی دیدم مگر با حرص و اخمهای گره خورده اما کماکان این جعبه که هر لحظه به رنگی بود و به قول ملک تاج تو فیلم ازدواج صورتی هر روز تویش لشگر لشگر آدم حشر(به فتح ح و ش) می کشه میاد تو؛ یشر(بازهم به فتح ی و ش) می کشه میره بیرون برایم جذاب بود.
می خواهم بگویم دوستی من و تلویزیون خیلی دیرینه بود.اما حالا یک ماه است که بریده ام از این رفیق دیرینه .به واسطه اینکه آدم یا آدمهایی که افسارش را به دست دارند؛ رفیق مرا کرده اند بلندگو برای جار زدن دروغهای پوسیده و تندرویهای مذموم و ریاکاریهای تهوع آور.که هر روز بیایند در برنامه خ انواده و ت صویر زندگی و قص علی هذا یک عده زن خانه دار را با لبخندهای مصنوعیشان و احساسات مسخ شده شان گول بزنند ؛در برنامه کودک بچه ها را بکنند ه میار پلیس؛همان پلیس که پدر مادرهاشان را کتک زد و ش بکه 4 هم هی 2 ق دم مانده به صبح پخش کند و مغز فرهیخته تر ها را به شکلی ظریف و ماهرانه شستشو بدهد تضمینی.
امروز یک خانم پیری توی ماشین ناگهان رو به من کرد و پرسید این دوازده نفری که اع دام کرده اند کی بودند؟!.گفتم من خیلی وقته تلویزیون نگاه نمیکنم مگه چنین اتفاقی افتاده؟
اگر از این قضیه مطلعید به من هم خبر بدهید. امیدوارم مربوط به قضایای اخیر نباشد که اگر باشد به نفعشان است که نباشد.
تو کی هستی؟
برای سوفی فلسفه از این سوال شروع شد .برای من اما با چرا تو اینجا هستی؟.
یک روز در ده یا یازده سالگی بود که توی مبلهای دایره ای که جزء جهیزیه مامانم بود نشسته بودم.از آنجهت دایره ای که خیلی گرد و چاق بودند.آن مبلها را دقیقا یادم است.یک پارچه خاکستری رنگ داشت با خال خالهای خاکی رنگ.نمونه بارزی از تفریحات سالم من و داداشم آن موقعها این بود که یکی از این مبلها را روی دسته اش بر میگرداندیم و تویش می نشستیم و تاب میخوردیم. اغلب هم مامانم با توپ پر می آمد ما را قلع و قمع می کرد.خلاصه یک روز در همان عنفوان کودکی مثل آدمیزاد در یکی از همان دایره ها نشسته بودم که فهمیدم من،منم.یعنی من بودن خودم را کشف کردم و این تفاوتم را با من های دیگر واینکه ....نمی شود توضیح داد که دقیقا چی فهمیدم.یعنی با کلمه نمی دانم چطوری بیانش کنم.خلاصه آن اولین حیرت فلسفی من بود.اما سوال اساسی در همان روز یا شاید هم چند روز بعدش وقتی با داداشم و پسر خالم جلوی کولر نشسته بودیم ونهار می خوردیم.(نهارمون هم عدس پلو بود!)در ذهنم شکل گرفت.
اگر هیچی نبود،اگر خدا نبود و به تبعش جهان و فضا و هوا وبقیه چیزها هم نبود آنوقت این خلا چی بود؟چه شکلی بود؟شاید این سوال خیلی هم فلسفی نباشد اما در کنهش تلاش برای یافتن علت وجود را می شود یافت.
آنموقع خوب اینطوری به مغز ما تزریق کرده بودند که خداوند همه چیز را آفریده و خودش آفریده کسی نیست البته کما اینکه الان هم همین را می گویند(( و باز البته در این مورد بحثی در صحت یا سقمش ندارم که در اینباره به اندازه کافی مطالعه نکرده ام که بخواهم نظر قاطعی داشته باشم اما همین کافی است که بدانید قلبا به خداوند ایمان دارم.یعنی از راه منطق به خدا نرسیدم بلکه از راه دل وجودش کاملا برایم محرز است.))
خلاصه آنروزها همه چیز را یک جورایی به دین نسبت می دادند و هر چیز را به گونه ای سعی می کردند با اسلام توجیه کنند.حتی آنقدر فضا بسته بود و فکرها متحجر که من می ترسیدم این سوال را خارج از خانه از کسی بپرسم.یعنی یک جورای فکر می کردم دارم کفر می گویم!!دیگر اگر خودتان دهه پنجاه،شصتی باشید از من بهتر می دانید.اما به هر حال وقتی تابستان تمام شد و دوباره رفتیم مدرسه یک روز از معلم دینی این سوال را پرسیدم که خوب کاملا واضح و مبرهن است که یکی از آن جوابهای سربالای معروف را دریافت کردم.بعد که رفتم دبیرستان باز یادم است از یکی از دبیرها پرسیدم و باز جواب قانع کننده ای نگرفتم و تازه سوالم گسترده تر هم شده بود.حالا اینها همه به بهانه خواندن کتاب دنیای سوفی به ذهنم برگشت و الا می خواستم چیزهای دیگه ای بنویسم.
به نظر من تنها کاری که فعلا ح کومت در کم کردن عدم محبوبیتش(همون منفوریتش) انجام می دهد اینست که یک مقدار مردم را به حال خودشان می گذارد و کمتر پا در کفششان می کند و خلاصه یک سری امتیازات و امکانات را در اختیارشان می گذارد تا به اصطلاح دهنشان را ببندد و ساکتشان کند.که به جز این دوباره سرفصلی درست می کند برای اعتراضات دوباره و اینبار مسلما این اعتراضات و انتقادات در عین اینکه آرامتر و بی سرصدا تر از راه پیمایی و ت ظاهرات است،خزنده تر و کشنده تر است.چون خشمهای سرکوب شده همه تبدیل شده به کینه و صدا ها تبدیل به فکر.حالا به جای اینکه انرژیها را در خیابان صرف کتک خوردن کنند توی خانه می نشینند و فکرها را روی هم می ریزند.چون خشمشان سرکوب شد حالا می نشینند با کینه راههای منطقی را بررسی می کنند و مسلما این خیلی خطرناک تر است.بنابراین چاره ای نیست جز اینکه یک کم آزادی بدهند،نرمتر برخورد کنند و خلاصه سر کیسه را شل کنند و مردم را خر.
دیگه نمی توانم مثل قبل بنویسم.یا شاید نبایدم مثل قبل بنویسم.بعد از همه این اتفاقات احساس می کنم دیگر نوشتن از درس و ورزش و قرقر به این و به آن خیلی بچه گانه و سبکسرانه به نظر می رسد.انگار همه ما توی این کمتر از سه هفته ناگهان به اندازه چند سال پیر شدیم.چیزهایی را به چشم دیدیم و تجربه کردیم که شاید اگر در کشور دیگری زندگی میکردیم هرگز نمی دیدیم و هرگز نیازی هم به دیدنش احساس نمی کردیم.من شاید از بقیه بیشتر.که درگیر تجربه نادلبخواه دیگری هم بودم و در این میان تولدم هم بود.نمی دانم در تولد چند سالگیم رد پای این وقایع زنجیروار از صفحه ذهنم پاک می شود و دوباره می توانم با رنگ بنفش محبوبم وبلاگ بنویسم...با لحن محبوب خودم...طنزگونه وسرخوشانه.اینروزها بدجوری میل دارم به گوش کسی سیلی بزنم.
احساس که نه ...فکر میکنم یک برنامه ثانویه پشت پرده وقایع یک ماه اخیر وجود دارد.وقتی از بالا به قضیه نگاه می کنم،میبینم کل ماجرا یک هدف بزرگتر را دنبال می کند که هنوز مغزم کلیدش را پیدا نکرده که دقیقا چیه.فضای باز تبلیغاتی و آزادی بی حد و حصر،اس ام اس های هدف داری که می رسید از جمله اینکه لباس سبز نپوشید و خودکار با خودتان ببرید و بعد قطع شدن اس ام اس ها از شب انتخابات با هشدار قبلی وبعد چنین دروغ بزرگی .انگار اصلا همه چیز طوری برنامه ریزی شده بوده که کار به اینجا برسد.یعنی ذهن مردم جوری آماده شده بود که باور کنند تقلبی شده و بریزند توی خیابان و این اتفاقات بیفتد اما واسه چی؟!و طراح اصلی چه سودی در این ماجرا داشته و آیا دقیقا همان طور که می خواسته پیش رفته یعنی عکس العمل مردم از قبل پیش بینی شده یا نه خشم مردم یک اتفاق غافلگیر کننده بوده که از قبل محاسبه نشده بوده اما الان هم که پیش آمده می شود به نفع آن هدف اصلی ازش استفاده کرد؟یا نمی شود و کار سخت تر شده؟!
و حالت دوم این است که باید باور کنیم حاکمان ما از هوش،بهره به مراتب کمتری از جلبک دریایی دارند و فکر کرده اند که با گله ای گوسفند که چه عرض کنم با گله ای ملخ طرف هستند که هر چرندی که به خوردشان بدهند باور می کنند.
به شخصه ترجیح می دهم در نقشه شرلوک هلمزی اول گرفتار باشم تا اینکه بدانم کسی روی حماقتم حساب باز کرده بوده و اینقدر ساده لوحانه فقط می خواسته از حضور میلیونی ام در پای صندوقها استفاده رسانه ای کند صرفا.و اگر اینطور باشد ما دیگر چقدر ضعیفیم که چنین IQهایی را بر خود مسلط کرده ایم!
برخی این وقایع را با سیر انقلاب 57 مقایسه می کنند و ک ودتای 28 مرداد و قص علی هذا اما آیا واقعا تاریخ قصد دارد به همین سرعت خودش را تکرار کند؟!!!
چه سرگذشت تلخی دارد ایران ما
می خواستم بنویسم چه سرنوشت تلخی اما دیدم اگر اینطور بنویسم اول از همه انگشت اتهام را به سمت خودمان گرفته ام(به سمت خودم)
اوضاع رفته رفته آرام می شود؛مرد کاسب با اضطراب کمتری مغازه را باز میکند،همه دوباره به یاد این می افتند که دچار استرس قبل از امتحان هستند،بازار خرید صندل و مانتو تابستانی دوباره گرم می شود اما یادت باشد هر چند تو این وضعیت آماده باش،خفه کردن صدای آشوبگران و فرصت طلبان از امنیت اجتماعی که هیچ بلکه از نون شب هم واجب تر است،اما به ناخنهای پایت لاک پررنگ نزنی و صندل بپوشی.
بحثها دوباره می شود گله از گرمای هوا و دزدیده شدن کیف فلان دوست که 3میلیون چک پول تویش بوده و افسانه جومونگ وچرایی و چگونگی آن.
انتظار زیادی است اگر بخواهیم مردم کار و زندگی و سر و همسر را رها کنند.که از جقوق ماهانه شان چشم بپوشند و آخر برج شرمنده خانواده و بعضا صاحبخانه شوند.آزادی بیان و عقیده به چه کارشان می آید وقتی بچه شان فردا می خواهد برود مدرسه و مداد رنگی می خواهد،ترم تابستانه ارائه شده و شهریه می خواهد،می خواهد شوهر کند جهیزیه میخواهد،بیمارستانی که پدرش در آن بستری است پول میخواهد.ملت گشنه است.چه می فهمد فقر فرهنگی چیه،چه می فهمد زندگی گله ای چیه.همین را میبند که یک عده ژیگول و قرتی مرفه بی درد تو خیابان واسه یک هدف موهوم یک سری سر و صداهایی از خودشان تولید میکنند؛وبلاگ می نویسند و هوار هوار می کنند که وطنم،میهنم...واا دموکراسیا...واا اسلاما.این ملت عقب مانده نیست،عقب نگه داشته شده است.آنهم نه به دست اجنبی و بیگانه.
ملت گرفتارند.وقت برای سوسول بازی و احساساتی شدن ندارند.یا شاید آنقدر زیر بار زندگی خم شده اند که دیگر احساسی برایشان باقی نمانده آنهم از نوع میهن پرستانه.اما آنها که کشته شدند چه می شوند؟!آنها که شاید سالهای سال در انتظارشان بود تا درس بخوانند،عاشق بشوند و با عزت پیر بشوند،چه می شوند؟!ایران چه میشود؟!ایران با آنهمه جنگ که از سر گذراند از حمله مغول تا حمله عراق،با آنهمه انسان وارسته که در راهش قربانی شدند از جان و دل،پس ایران چه می شود؟!
کارمان به آنجا رسیده که بی بی سی و صدای آمریکا و سازمان ملل باید بیایند حقمان را بگیرند.کارمان به آن جهنم رسیده که چوب و چماق می کشیم برای خواهرها و برادرهای خودمان.کارمان به آن گند رسیده که ریخته شدن خون امثال ندا را بر خاک عزیز ایران،به مصلحت یا به اجبار فراموش میکنیم و نگران گرمای هوا و گران شدن کرایه تاکسی می شویم.کارمان به کجاها که نکشیده.که بنشینیم منتظر تا شاید آقایان دلشان بسوزد و در نهایت بگویند خوب بیاید روی همدیگر رو ببوسیم...چیزی نشده که حالا،فوقش چند روز رفتید راهپیمایی یک کم آفتاب خوردید...تازه برنزه شدید.
از خون جوانان وطن لاله دمیده است
عکس آن پسر جوان با سینه شکافته را که می بینم؛فیلم کشته شدن ندا را که تیر میخورد،آرام به زمین می افتد و میمیرد،معصومیت چهره هاشان و عظمت ظلمی که بر آنها شده،دندانهایم را بر هم میفشارم و سعی میکنم همچنان منطقی بمانم،سعی میکنم همچنان عاقل بمانم،سعی میکنم به سیم آخر نزنم اما وقتی دیگر تلاش فایده ای نداشته باشد برای یک وجدان گرا کشته شدن برای عدالت و آزادی هزار مرتبه شیرین تراست از 50 سال زندگی کردن و عاقبت بر روی تخت بیمارستان از دنیا رفتن.
آن جوان شاید دانشجو بود،مثل همه ما درسها را می گذاشت برای شب امتحان،گاهی به سینما میرفت اگر فیلم خوبی بود اما اغلب با رفقا گپ می زد برای سرگرمی،فوتبال تماشا می کرد وشاید عشقی داشت در ته قلبش به کسی.
ندا شاید عاشق خرید کردن بود مثل همه دخترها،بیشتر دختر بابا بود تا عزیز کرده مامان،گاهی تلفنی با دوستانش راجع به خواستگارانش حرف می زد شاید،کتاب هم می خواند،آرایش هم میکرد و شاید عشقی داشت در ته قلبش به کسی.
اما عکسهای آن جوان که مثل خیلی از ما بود امروز در اجتماع مردم روبه روی سازمان ملل دست به دست می شود وفیلم ندا که تیر میخورد،آرام به زمین می افتد و میمیرد دو شب است از سی ان ان پخش میشود.
دارم بالا میارم از اینهمه نامردی.