تا اطلاع ثانوی درس و مشق و ورزش در این وبلاگ تعطیل می باشد.احساس می کنم حالا وظیفه خیلی مهمتری داریم.
امروز درگیریها در اصفهان شدت گرفت و نکته جالب اینکه مامورها با باتوم شیشه مغازه ها را می شکستند تا به اسم مردم تمام بشود و امشب دوباره در بخشهای خبری مختلف اعلام کنند که عده ای سود جو با ایجاد اغتشاش به اموال مردم خسارت وارد کردند و بعد هم تصویر کامپیوترهای شکسته را به معرض نمایش در آورند.حالا می فهمم سال 57 چرا مردم آنطور جانشان را در دست گرفتند و سینه شان را آماج گلوله کردند.چون دیگر از دروغ به تنگ آمده بودند.چون ناگهان چشم باز کردند و دیدند شب است اما هنوز سعی دارند به آنها بقبولانند که روز است.چون روزها در خیابان کتک می خوردند با طعم گاز اشک آور اما شبها رادیو تلویزیون می گفت مردم آسوده بخوابید که شهر در امن و امان است.
اغلب(بزرگترها بیشتر)معتقدند که عمر این اعتراضات خیلی طولانی نیست و به همین زودی شعله خشم مردم خاموش می شود.اما من احساس می کنم اینبار دیگر مثل دفعات قبل نیست یعنی در واقع این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست.حتی اگر با خشونتی بیش از این و یا کمتر ازاین(که سر زدن دومی از آقایان خیلی بعید به نظر می رسد)به قائله خاتمه داده بشود؛حوادث اخیر جرقه ایست برای اتفاقات بعدی...
نمی دانم چرا بعد از سی سال یک ذره ابتکار و خلاقیت تو وجود اینها نیست.حداقل این س یاس تهای بازدارنده را یک کم تغییر بدهید که دلمان خوش باشد اگر اسیریم,اسیر دشمن داناییم.نه اینکه اس ام اس و تلفن و اینترنت را بفرستید تعطیلات چون اگر به حافظه با شکوه تاریخیتان یک نظر بیندازید,متوجه خواهید شد که در ان قلاب 57 هم این وسایل ارتباط جمعی وجود نداشت.
از دیشب مدام پشت سیستمم.تلویزیون که رسما خاک بر سرش(ببخشید دیگه خونم به جوش آمده)یک جنگ زرگری درست کردند تا فردای انتخابات,تصویر ملت غیور و همیشه در صحنه را که شناسنامه به دست در صفهای طویل ایستاده با آهنگ فتح بهشت ونجلیز در بک گراند،بکنند پیراهن عثمان و بکوبند بر دهان استکبار جهانی!که دلتون بسوزه,ببینید چه ملت همیشه در صحنه ای دارم.حالا مرد می خواهد که این تصاویر را از سی ان ان و بی بی سی جمع کند!در واقع ما به مشروعیت نظام رای دادیم نه به رییس ج مهور.کتک خوردن همین ملت از دست پلیس را هم می گویند اغتشاش عده ای سودجو که شیشه مغازه مردم را می شکنند و اموالشان را می دزدند.ما کجا داریم زندگی میکنیم؟!!!
مردم بدجوری عصبانی و جری شده اند.تو خیابان یا الکی بوق می زنند یا سر هر موضوع بی اهمیتی دعوا می کنند.من حتی برای نیم ساعت هم دیگر نمی توانم تحمل کنم و اخباررا ببینم و درهردقیقه ده بار اجدادشان را یاد نکنم.حالم از هر چه دروغ و دروغگوست به هم می خورد.
امروز زمانی است که برای گفتن این جمله مناسب ترین زمان است: قطاری که در حال سقوط است راننده اش را عوض نمیکنند.
کاملا ویژه انتخابات
اگر تو مناظره اول از اینکه میر حسین درست حسابی با احمدی نژاد مقابله به مثل نکرد،یک جورایی احساس کم آوردن کاندیدایی به همه دست داد اما بعد از مناظره امشب،با لکچر کوبنده ای که میر حسین در دفاع از عیال محترمه و ایضا محکوم کردن موسیو پرزیدنت به دروغ گویی آشکار ایراد کرد ،آرامش و اعتماد به نفس کاندیدایی-انتخاباتی را به کمپین هواداران بازگرداند.حرمت شکنی و دروغ گویی کار خیلی سختی نیست،بزرگ منشی و خودداری هنر است.(از من نشنیده بگیرید اما عجب سر ملت را با عوض کردن پالان گرم کرده اند!)
خبرنگار اعزامی به جبهه های تبلیغاتی
فرزی
تا یادم هست همیشه مشتاق یاد گرفتن و دانستن بوده ام.مشتاق شناختن دنیاهای جدید.در روزگار نه چندان دور یعنی همین چند ترم گذشته سر کلاس در بحثها شرکت می کردم،سوال میکردم و خلاصه کلی واسه خودم نقطه عطف بودم!اما یک روز در همان روزگار نه چندان دور،یکی از دوستانم جمله ای از عین القضات همدانی واسم فرستاد که دریغا که مردم در بند آن نیستند که چیزی بدانند بلکه در بند آنند که خلق در ایشان اعتماد کند که عالمند.بعد من درست شبیه این فیلمهای دهه 60،70 که یهو حکیم داستان دربهای معرفت و حکمت برش باز می شود و نقش مقابلش می گوید تو را چه می شود ای حکیم؟!!!!به فکر فرو رفتم و از روز بعدش هر وقت می خواستم چیزی بگویم یا بپرسم این جمله خودش را شبیه خروس بی محلی به من می نمایاند و می گفت من آنم که رستم بود پهلوان!!منهم دم فرو می بستم و به مکاشفه عوالم روحانی و عرفانی می پرداختم(اعتماد به نفس در حد المپیک!)القصه با اینکه مطمئن بودم هرگز هدفم از حرف زدن و بحث کردن این نبوده اما دیگر حتی انگیزه واسه صحبت کردن در جمعی که فی الجمله همه اظهار فضل و بیان معرفت می کنند را،از دست دادم.البته هیچوقت پرسیدن برای دانستن را متوقف نکردم که به قول استاد همه چی دون:بچه ها سوالاتونو بپرسید!حالا همه اینها را گفتم که بگویم بعد از آن خیلی با خودم کلنجار رفتم درباره صحت و سقم این جمله اما الان در صحتش هیچ شک ندارم چون نمونه بارزش را هر هفته سر کلاس زیارت می کنم.مثلا استاد میگوید در فلان جمله،فلان ضمیر بر میگردد به فلان اسم...ایشان سوال می فرمایند:excusez moi یعنی فلان اسم مرجع این ضمیر است؟!یعنی هر چی استاد می گوید ایشان همان را به صورت سوالی می پرسد.همه بچه های کلاس نسبت بهش آلرژی گرفته اند که دیروز وقتی خواندن انشایی که تازه هفته بعد می بایست می نوشتیم را تمام کرد،دخترهای پشت سری من از حرص شروع کردند واسش دست زدن،دوستم هم یهو شروع کرد به خواندن که طیب طیب الله،احسنت بارک الله،ما از خنده دچار نفس تنگی و استاد هاج و واج و انگشت به دهان.
البته او هم شاید از نظر خودش کاملا به حق و موجه باشد اما آخه IQ هم چیزه خوبیه!!