تبليغاتX
EGLANTINE

EGLANTINE

به سلامتی مثل اینکه برای بار دوم معتاد شده ام!!

دفعه اول که خوب بر همگان واضح و مبرهن است که دچار اعتیاد غیر قابل درمانی(همان درد بیدرمان!!)به پینگ پنگ شدم.و هنوزهم عالمی در چرایی و چگونگی از دست رفتن این جوان رعنا و افتادنش به ورطه خانمان سوز اعتیاد٫ حیرانند.واینک این منم دختری معتاد به وبلاگ نویسی!!کلن در این چند مدتی که دستم از دنیا ببخشید از سیستمم کوتاه بود و کماکان هست٫درست حس پرنده ای را داشتم که بالش را چیده اند و مدام بهش میگویند چرا نمی خوانی؟! یا نه احساس می کردم دستم از دنیا کوتاه است...آره بیشتر این آخری را حس میکردم.

می خواستم چیزهای دیگری بنویسم اما همین حالا برای چند لحظه استاد قدیمی نقاشیم وارد کافی نت شد.در حقیقت اینجا کافی نت نیست بلکه کتابخانه ای است که کافی نت هم دارد.(مهتاب می داند کجا را می گویم)و نمایشگاه آثار استادم هم توی همین طبقه و در کنار کافی نت است اما اگر فکر می کنید جرات می کنم و می روم نمایشگاه را می بینم٫صد در صد در جهل مرکب هستید!کلاس چهارم بودم که مامانم منو برد پیش استاد.شاید فکر می کرد احتمالا دارد داوینچی ثانی را به کلاس می فرستد اما در کمال نا امیدی باید بگویم که حداقل در آنزمان استعداد نقاشی من کشف نشد و به منصه ظهور نرسید!خلاصه من با نگرانیهای یک کودک نه ساله به آتلیه استاد وارد شدم.دقیقا یادم است که آنروز یک شاگرد دیگر هم توی آتلیه بود.یک دختر که فکر کنم دانشجو بود و من از راحتی رفتارش با استاد در حیرت بودم.آخر آن زمان چنین فضای باز سیاسی و فرهنگی وجود نداشت!!!!!بعد یک تصویر خروس به من داده شد تا آن را طراحی کنم!یادم نیست که توانستم نقاشیش کنم یا نه ولی یادم است که بعد از چند جلسه دیگر به کلاس نرفتم.اما بعدها یکی از دوستانم که نقاش فوق العاده ایست دوباره به نقاشی علاقه مندم کرد و گاهی روزها می رفتیم میدان نقش جهان  و فیگور آدمها یا اسبها را می کشیدیم.مشکل من همیشه تو سایه زدن بوده٫هست و خواهد بود.بنابر این الان فقط می توانم انیمیشن بکشم!!!خلاصه احساس می کنم اگر وارد نمایشگاه استاد بشوم همه ترسها و نگرانیهای نه سالگیم با دیدن اولین نقاشی و ایضا چهره استاد که بعد از سالها تغییر محسوسی نکرده٫مثل یک سیل مرا در خودش غرق می کند و بر می گردم به همان دوران لعنتی مدرسه.

حذف شد.




+ تاریخ یکشنبه 21 مهر1387ساعت 4:1 PM نویسنده FARZI

آیا ما بدون انکار فردیت مان قادر هستیم که آرزوهای خود را جامعیت بخشیم؟یا تنها با قربانی کردن تفاوتهای فردی مان٬ می توانیم خود را در جامعه جای دهیم؟

دیشب داشتم کتابی از سیمون دوبووار می خواندم که به این جملات بر خوردم٬اینه می گویم برخوردم٬دقیقا منظورم برخوردی مثل برخورد یک ماشین با سرعت ۳۰۰ کیلومتر در ساعت با یک دیوار بتونی است.

مساله اینست:جامعه یا آرزوها؟! پاسخ این سوال برای من یک کلمه است....آرزوها.حتی با اینکه متوجه تناقض گاه به گاه این دو شده ام٬در یک جدال رویاروی میان آرزوها و جامعه٬مطمئنا انتخاب من جامعه نخواهذ بود.چه اهمیت دارد اگر جو حاکم بر جامعه ٬برخی آرزوها را احمقانه٬برخی را غیر ممکن و حتی برخی را غیر قانونی بداند!من برایش تره که سهله٬برگ چغندر هم خرد نمیکنم! به نظر من طرفداری از این نظریه که جامعه متشکل از افراد است و اگر افراد جامعه به سمت کمال حرکت کنند بالطبع جامعه هم تکامل می یابد٬عاقلانه ترین موضع گیری است که هر آدمیزاد می تواند اتخاذ کند.(گور پدر حاکمیت جامعه هم کرده!!)

البته فکر می کنم بیشتر بچه های نسل ما این رگ و ریشه عصیان گری را با خودشان به همه جا حمل میکنند.یعنی اینکه شورشیان بالقوه ای هستند که مدام سعی می کنند بالفعل شوند و بند لعنتی بایدها و نبایدها را از دست و پایشان باز کنند.حالا یا با چنگ و دندان یا اگر زورشان نرسید با قرص و دوا.خلاصه از نسلی که مدام بهش گفتندنگو٬نپوش٬نکن٬نخند٬نرو٬نبین٬نشنو٬نباش انتظارنمیرود که همچون پروانه ای سبک بال به زندگی پروانه ای خود در کنار دیگر پروانه های لطیف جامعه ادامه بدهد و قوانین پروانه ای تر آن را بپذیرد و پروانه وار به آن احترام بگذارد!!

دوست داشتم بیشتر راجع به تضاد آرزوها با انتظارات جامعه می نوشتم -یعنی حرف خیلی دارم-اما دارم از گرسنگی به ملکوت اعلا می پیوندم(در حقیقت تا همینجا هم که مغزم یاری فرمودند کلی غافلگیر شدم) لذا!از هر گونه صحبت٬نظرو تجربه شخصی در این زمینه به شدت استقبال میکنم.می دانید٬وقتی ذهنم درگیر یک مساله می شود تا به یک نتیجه منطقی نرسد منو خلاص نمیکند.

راستی بالاخره باشگاهم را عوض کردم اما در همان روز اول با یک ضد حال به قاعده دیوارچین برخوردم.شاهد باشید که من می خواستم قهرمان جهان بشوم٬اینا نگذاشتند.اوف بر شما




+ تاریخ سه شنبه 9 مهر1387ساعت 6:38 PM نویسنده FARZI

خوب یعنی که چی؟!!!!نشستم یک ساعت نوشتم بعد با سلیقه ریختم روی دیسکت که بیارم  اینجا بگذارمُ بعد چی بشه خوبه؟نه چی بشه خوبه که دل همه خنک بشه؟!!!سیستمش فلاپی درایو نداره!!!!!!آخه من چی بگویم در باب مصائبم.که هر چه بگویم حق دارم.فقط خدا را شکر که این شهریور لعنتی تمام شد و بالاخره فردا می روم باشگاه و از تو ترک در می آیم.به محض اینکه بتوانم یعنی این سیستم بتواند مطلب را میگذارم.




+ تاریخ سه شنبه 2 مهر1387ساعت 6:17 PM نویسنده FARZI