تبليغاتX
EGLANTINE

EGLANTINE

يک معجزه :دندان من کماکان سر جايش است!
کلا صنف پزشکان عزيز عادت دارند باعث تشويش اذهان عمومي بشوند.(خوب آخه برادر من مگر درد بي درمان داري يک خانواده را با هزار اميد و آرزو براي دخترشان،اينگونه زا به راه مي کني؟!)
ميتوانم اين مژده را بدهم که ديگر قصد ندارم راجع به مصائب دنداني خودم واسه احد الناسي درددل کنم.شايد بهتر است آدم درد دلهايش را در سينه نگه دارد.اين روزها گاه حسهاي عجيبي،خود را به پنجره ام ميکوبند(البته بديهي است که من پنجره را باز نميکنم).
نميدانم اين جمله که ميگويد ما با انديشه مان زندگي،محيط و آدمهاي اطرافمان را مي سازيم،چقدر درست است اما اين را مي دانم که فکر ما قدرتي فراتر از آنچه تصور مي کنيم دارد.حتما شده که چيزي را در يک لحظه بخواهيد و در مدت کوتاهي از عجيبترين راهها برايتان فراهم بشود و يا آرزويي داشته باشيد و پس از سالها بر آورده بشود.من نميتوانم اين وقايع را قضا و قدر بدانم آنهم در جهاني که هر رويداد،علت معين و تعريف شده اي دارد.پس در اين ميان چيزي يا شايد هم کسي نقش رابط را ميان فکر کردن و تحقق يافتن بازي ميکند.حتي ميتوانم در همين مورد يک مثال احمقانه هم بزنم.وقتي که بچه بودم،بچه تر از آنکه بتوانم فکرهاي عاقلانه بکنم،ولي به هر حال مي توانستم فکر کنم،از بس انواع و اقسام کتابهاي رويا پردازانه که مسلما براي سن من چندان هم مناسب نبود،خوانده بودم،هر شب از خدا مي خواستم کاري کند که بتوانم در يک خانه بالاي يک تپه در يک دشت وسيع سرسبز زندگي کنم و کنار آن خانه يک چشمه باشد و هر روز بروم آنجا و نقاشي بکشم.آنموقع من نه درک درستي از آرزويي که ميکردم داشتم و نه واسم مهم بود که خداي عزيز از چه راهي بايد اين آرزو را برآورده کند.ولي به هر حال هر شب بهش فکر ميکردم.چندين سال بعد وقتي ديگر دختر کوچولوي خيالاتي نبودم در شهري دانشگاه قبول شدم که نزديک درياست و در خوابگاهي به من اتاق دادند که بالاي يک تپه در يک دشت سر سبز واقع شده و از قضا کنارش يک گودال بزرگ بود که وقتي باران مي آمد تبديل به يک آبگير فانتزي مي شد که فقط دو تا اردک کم داشت.و حتي از بالکن اتاقش مي شد دريا را ديد(البته اين آخري را من آرزو نکرده بودم،فکر کنم اشانتيون بوده!)روزي که به اين قضيه پي بردم بيشتر از آنکه خوشحال بشوم وحشت کردم.وحشت از قدرت باورنکردني آرزوم ،وحشت از آنچيز يا کسي که در اطراف من بوده و آرزوي مرا ميشنيده.از قدرتي که به من داده شده و از وجودش بي خبر بودم.
نمي توانم با صراحت بگويم که اين فکر ما است که همه کارها را انجام ميدهد اما مطمئنم که نقش اساسي و غير قابل انکاري در شکل دادن به چيزها و آدمهاي اطراف ما دارد.با اين حساب آيا کلمه غير ممکن باز هم ميتواند به حيات خودش ادامه بدهد؟!



+ تاریخ پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 4:59 PM نویسنده FARZI

دندان عزیز و مهربانم که همواره شریک و همدست من بودی،فردا چه روزی برای تو خواهد بود.

لازم نیست توی دلتان به من بخندید،می توانید کاملا علنی و با فراغ بال(و پر!)قهقهه سر بدهید.اما من نمیتوانم از فکر کردن به دندانی که امشب سر جایش است،امشب مال من است و فردا دیگر مال من نیست خودداری کنم.یک عضو از بدنم که خدا بهم هدیه داده و الحق که چه هدیه گرانبهایی.به قول آقای ناصر خوب شد عکس دسته جمعیشان را دارم والا بیشتر دلم برایش تنگ میشد.

متنفرم متنفرم متنفرم

میدانم واسه یک دندان کشیدن،راه انداختن چنین جنجالی احمقانه است اما ...

تازه این که چیزی نیست.چند سال پیش باید میامدید معرکه ای را که واسه خون گرفتن به پا کردم ،می دیدید!با هزار سلام و صلوات و نذر و نیاز و ناز و عشوه و وعده و وعید، مامان خوشگلک دستم را گرفتند، تکبیر گویان به سمت آزمایشگاه.توی مسیر هم برای اینکه یه موقع پشیمان نشوم و نظرم عوض نشود،داستان خاله سوسکه و خاله پیرزن و خاله شادونه!و دیگر خاله ها را برایمان تعریف کردند.(البته امر مشتبه نشود...من آن موقع دبیرستانی بودم!!)القصه،بدون هیچ اقدام به فراری رسیدیم به آزمایشگاه.آزمایشگاه که چه عرض کنم،کشتارگاه.درست حس گوسفندی را داشتم که نه راه پس دارد نه راه پیش و عنقریب است که یک جرعه آب بریزند تو حلقش و پخ پخ!!نمیدانم این فوبیای لعنتی از کجا نشأت گرفته فقط این را بگویم که آنروز تا بیایند یک سرنگ خون از من بگیرند،کلیه اجداد بزرگوارشان را یاد کردم.پس از باران ببخشید پس از پایان خون و خونریزی مامان عزیز که به مقصود شومش رسیده بود،مرا به سمت یک نیمکت هدایت کردند که در نیمکت همجوارش،حاج خانومی جلوس فرموده بودند.حاج خانم مذکور با دیدن من که بگی نگی دو قطره اشکی گوشه چشمم بود(حیثیت ورزشکاریم را به باد فنا دادم) و مامانم که آبمیوه و شوکلات را به صورت همزمان تو حلق من می ریخت ،با یک حالت حسودانه-کاسبکارانه گفت:عزیزم تو بخواهی بچه بیاری چه کار می کنی پس. و یک خنده هم در ادامه.یعنی دلم می خواست با تریلی از روش رد بشوم .البته یک در صد هم فکر نکنید که من خانمی به خرج دادم و با عنایت به جمله جوابِ ابلهان خاموشی است،یک لبخند ملیحِ عاقل اندر سفیه تحویلش دادم.بلکه با جوابی معصومانه فکِ مشارالیها را آوردم پا ئین.بعد هم برای جلوگیری از هرگونه کشت و کشتار و برخورد فیزیکی ،صحنه را ترک کردیم.البته آنموقع خیلی بچه بودم و نسبت به این خاله خان باجی ها به شدت جبهه می گرفتم اما بعدها یاد گرفتم که همان لبخند ملیح هم از سرشان زیاد است و باید فقط بی اعتنا از کنارشان رد شد.توجیه کردن سبک زندگی و مسلک فکری برای این افراد درست مثل افسانه سیزیف خدای یونانی است که محکوم بود تا ابد سنگی را از کوه بالا ببرد و سپس پائین بیاورد.آنها همانقدر تو را درک می کنند که کلاغ ،قالب صابون را!

سرشت آنها اینطور است و نمی تواند جور دیگری باشد و به قول دوستی شاید اگر ما هم در جایگاه آنها بودیم،با همان شرایط و محیط ،همینگونه رفتار می کردیم.و به قول استادمان بهترین راهکار برای حل مشکلات بشر!بالا بردن آستانه تحمل و پذیرش دیگران است.البته به شرط آنکه قضیه به دندانتان ربطی نداشته باشد....چون در آن صورت هر گونه عمل ضد بشری قابل توجیه است.




+ تاریخ جمعه 15 شهریور1387ساعت 11:41 PM نویسنده FARZI

اصلا چه معنی دارد آدم اینقدر خود شیفته و خود تحویل گیر باشد،اصلا چه معنی دارد آدم چائی نخورده پسر خاله شود!حالا بر فرض که من بتوانم فلان کارک را انجام بدهم،تو باید آن را از من بخوای؟!

مطلب فوق هیچ ربط منطقی با مطلب ذیل ندارد.

و اینک این منم دختری درحال ترک!بعد از حدود سه سال که به طور مداوم می رفتم باشگاه،امسال به خاطر اینکه ماه رمضان تصمیم گرفت خودی نشان بدهد و در تابستان واقع بشود،خانه نشین شدم.(البته بماند که دوستان و رفقا مرا با دهانهایی به قاعده دروازه،بدرقه کردند مبنی بر اینکه مگه تو هم روزه میگیری؟!!قیافه ام اینقدر خفن بود خودم خبر نداشتم؟!!!)خلاصه که دوری از ورزش همان و توفیق اجباری برای رسیدگی به وضعیت سلامت همان!درست از روز ترک،مامان عزیز دست مرا گرفتند کشان کشان به سمت دندانپزشکی.ترس من از دندانپزشکی هم که زبانزد خاص و عام است.(اصلا یعنی که چی دندون آدم خراب بشه؟!)بعد از مقدار متنابهی عجز،لابه،التماس،خواهش و بالاخره تمنا که کلا بی اثربود، قرار شد برویم عکاسی...ببخشید منظورم همان رادیولژی است.من هم که از همه جا بیخبر،رفتم توی یک اتاقی یک دستگاهی را بغل کردم،یک موجود فلزی را هم خانومه گذاشت توی دهنم بعد خودش با سرعت نور از اتاق خارج شد و چنان در را پشت سرش بست که گفتم الان است که توسط دستگاه بلعیده بشوم!!بعد بیایند فکم را از همان جا جمع کنند ببرند پیش دکتر.القصه دستگاهه آنقدرها هم که خانومه وانمود میکرد جهش یافته و هوشمند نبود.ییهو دو تا صفحه اش شروع کرد چرخیدن دور سرم ودر آن لحظه دقیقا حس زمین را داشتم که ماه به دورش می چرخد.کم مانده بود خودم هم شروع به حرکت وضعی وانتقالی کنم که خانومه آمد و مرا به بیرون هدایت کرد!واقعا که موقعیت جدیدی بود.آمدم نشستم با حالت تحیر ناشی از حرکت منظومه ای به مامانم می گویم این دیگه چی بود؟!!نصف رادیولژی زدند زیر خنده! (واااااااآخه بابام رادیولژیست بوده،مامانم رادیولژیست بوده؟!)

حالا من مانده ام و یک تصویر بغرنج دندان و نقشه های شومی که برایم کشیده اند.اگر دیگر من را ندیدید،خانمها آقایان ،بدی خوبی دیدید حلال کنید.ما که جوانمرگ شدیم رفت اما از من به شما نصیحت،قاطعیت هم خوب چیزیه.




+ تاریخ دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 10:6 PM نویسنده FARZI

مملکت گل و بلبل که میگویند خدایی ناکرده زبانم لال،رویم به دیوار،گلاب به رویتان منظور مملکت ما نیست ها...منظور کشور دوست و همسایه و برادر است!ما که شکر خدا خرم و خندان و همواره قدح باده به دست بوده،هستیم ،خواهیم بود و انشاا...محشور خواهیم شد.اینکه عده ای قلیل هم ادعا می کنند که نون نداریم،آب نداریم،ایضا برق هم نداریم،خونه مناسب هم  نداریم،زائیده افکار بیمار دشمنان و بد خواهان است که ما با مشتی محکم آنها را سر جای خود می نشانیم(تکبیییر)

یکی از اتفاقاتی که در همین راستا همواره لبخند بر لب من مینشاند این است که اداره برق عزیز و مهربان و دوست داشتنی در یک اقدام کاملا هماهنگ با رقبا،سر ساعت 3 ظهر برق ما را قطع می فرمایند.که اغلب در آن زمان یا در حال سشوار کشیدن هستم یا اتو کردن لباسهام واسه باشگاه.البته برای هم باشگاهیهای عزیز دیدن من با موهای نصف سشوار شده و نصف ژولی پولی یا به صورت یک در میان سشوارشده-ژولی پولی یا لباسهایی با مدلهای نیمه چروک،کاملا عادی شده و حتی به این نتیجه رسیده ام که در ابداع مدهای جدید استعداد درخشانی دارم و طولی نخواهد کشید که از ارمانی هم پر آوازه تر می شوم.به هر حال پس از به منصه رساندن استعدادهای خارق العاده ام و وقتی که دیگه آماده شده ام که از خانه بیرون بروم،عزیزانمان در اداره برق از خواب شیرین بعد از ظهر بیدار می شوند و برق را وصل می کنند!!!با خودم می گویم اشکال نداره الان میروم باشگاه یک کم ورجه وورجه می کنم سر حال می شوم لیکن فکر می کنید در آنجا با چی مواجه بشوم خوب است؟آن منطقه تازه برق رفته!!!(ای بر پدر...)به همین ترتیب در طول روز برق را در مکانهای مختلف دنبال می کنم تا اینکه هم برنامه قطع برق را برای همشهریان بنویسم و هم استعدادهای نهفته خود را شکوفا کنم.

آقایان هم خوب مشغول تصویب لایحه هستند برای داغون کردن بنیان خانواده!!وقت نمی کنند به مشکلات جدی و اساسی که به قول آقای کاووسی عنقریب است که ما را به ورطه نابودی بکشاند،رسیدگی کنند.اصلا مشکل اساسی و عمده ما فقط امر مقدس ازدواج است که آنهم در اسرع وقت با تصویب لایحۀ زنبیل بیار،زن ببر حل خواهد شد.یک کم قدر بدانید دیگر!!اینقدر پر توقع نباشید.می دانید که در کشورهای اروپائی و آمریکائی از این خبرها نیست؟!!پس بروید یک گوشه  بنشینید روزی صد هزار بار نماز شکر به جا بیاورید که سران مملکتتان همواره در فکر رفاه و آسایش شما هستند.

 

 

روزی اگر غمی رسدت تنگدل مباش

رو شکر کن مباد که از آن بد بدتر شود

بس نکته غیر حسن ببایدکه تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

 




+ تاریخ سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 9:6 PM نویسنده FARZI