تبليغاتX
EGLANTINE

EGLANTINE

به سلامتی و دل خوش طبق روال همیشه چین مدال طلای پینگ پنگ را هم گرفت.(نوش جونشون)البته علیرغم همه تلاشهای مذبوحانه ای که کردم تا بتوانم بازیها را ببینم،باید بگویم که برای رضای خدا یکی را هم ندیدم.در حقیقت،چشم ما*ه*واره را در آوردم اما دریغ از یک مسابقه!!!در پایان روز از بس دو میدانی و ژیمناستیک دیده بودم احساس می کردم به یک کارشناس خبره در دو میدانی و ژیمناستیک تبدیل شده ام حتی مطمئن شدم که احتمالا در المپیک بعدی در این دو رشته مدال هم کسب می کنم!!

بعد هم پس از نثار کردن یک دو جین لغات قصار و رمانتیک به ارواح طیبه تلو.زیون ایران ،پریدم تو رختخواب که البته تو خواب هم در حال پریدن از مانع و اجرای حرکات آفتاب بالانس و مهتاب بالانس بودم.زیباترین قسمت ماجرا اینست که امروز توی باشگاه،مربیم میگفت من بازیها را دیدم تو چطور ندیدی؟!!!!یعنی همانجا می خواستم به روش سامورائی دست به خودکشی بزنم.(اسمش چی بود؟هاراگیری!!یا یک همچین چیزی)اما چون نمیخواستم ایران را ازگرفتن دو مدال در المپیک 2012 محروم کنم،صرف نظر کردم.

راستی یک سوال یک مدت است ذهنم را مشغول کرده...چرا بعد از یک مدت که همه چیز بروفق مراد است و آدم خرم و خندان و قدح باده به دست است،ییهو همه چیز بهم میریزد؟!انگار که زندگی طاقت دیدن شادی آدمها و آرامششان را ندارد.انگار که روبه راه بودن اوضاع آدمها به مذاقش سازگار نیست.این را از این جهت می گویم که حالا شکر خدا روزگارم به دلخوشی می گذرد.نه اینکه دیگر در قصر امل نشسته باشم و غم دوران نداشته باشم...نه!اما همینکه ته قلبم احساس شادی دارم،همینکه سلامتم،همینکه به کارهایی می پردازم که خودم انتخابشان کرده ام و بهشان علاقه دارم یک جور احساس آرامش می کنم.احساس سبک باری...آزادی.و می ترسم که روزی ،روزگار به این شادی پنهانی من پی ببرد و چه روزی خواهد بود آن روز!!روزی که دوباره به چرخه گردون بیفتم و در طلب آرامش روزها و هفته ها و سالهای عزیز را بی آنکه واقعا از آنها لذت برده باشم به دست گذشته بسپارم.و تا چشم به هم بزنی بیست به سی و سی به چهل و جوانی تمام....تو ماندی و یک عمر تلاش بیهوده برای هیچ،بی دلخوشی،بی آرامش.

همیشه عاشق این طریق خوش باشی و عیاشی خیام بوده ام.

زان کوزه می که نیست در وی ضرری

پر کن قدحی بخور به من ده دگری

 

زان پیشتر ای صنم که در رهگذری

خاک من و تو کوزه کند کوزه گری




+ تاریخ چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 11:59 PM نویسنده FARZI

حالا هی بگویید علم بهتر از ثروت و یک سال بخور نون و تره و الی آخرو عالم بی عمل و زنبور بی عسل ویا شایدم زنبور بی عمل(یعنی عملی نباشه!)عالم بی عسل(یعنی مثل برج زهرمار باشه)و دیگر انواع مختلف ضرب المثل و حکایت!نتیجه همه اینها این است که آدم وقت نکند بیاد وبلاگش را به روز!!کند.حالا نه اینکه فکر کنید دارم خدایی نکرده واسه فوق درس میخوانم یا اصلا فوقم را تمام کردم ،دارم واسه دکتری مطالعه میکنم!من اگر چنین پشتکاری داشتم حالا چین بودم ،مشغول مبارزه با ژانگ!!(مسابقات پینگ پنگ امروز شروع میشه.......ای خداااا منو بکش!)در حقیقت کاری که دقیقا مشغولش بودم کاملا با رشته تحصیلیم بی ربط بود!ولی از آنجایی که اگر مرا قطعه قطعه کنند بعد قطعه هام را بندازند تو آتیش بعد خاکسترم را هم مثل مردم شرق دور به باد بدهند،باز هم نمیتوانم اخلاقیات را کنار بگذارم،اصلا خودم داوطلب شدم که برای باز کردن بند از پای وجدان!!!یک سری متون را برای یکی از دوستانم ترجمه کنم.البته انکار نمی کنم که کار روی این متون برای خودم هم به عنوان یک تجربه جالب بود ولی از آنجایی که از محدود شدن در زمان و مکان به شدت متنفرم،احساس میکردم در یک قوطی کبریت حبسم کرده اند وبعد از بیرون میپرسند عزیزدلم جایت راحته؟!!!!

ولی اگر گمان کردید که تصمیم دارم دست از اخلاقیاتم بشویم وآدم بشوم باید بگویم که کلا حرف منطقی تو کتم نمی رود!تا بالاخره سر همین اخلاقیات،سر خودم را به باد ندهم برایم ثابت نمیشود که دیگر دوره ،دوره اخلاق گرایی و لوطی(لوتی!!)منشی نیست.زمانه،زمانه نخوری میخورنت است .زمانه،زمانه نون به نرخ روز خوری وآسه اومدن و آسه رفتن است نه معرفت و رفاقت.

 

درین زمانه رفیقی که خالی از خللست             صراحی می صاف و سفینه غزلست

 




+ تاریخ پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 1:54 AM نویسنده FARZI

من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

 

جامی و بتی وبربطی بر لب کشت

این هرسه مرا نقد وترا نسیه بهشت

 

حکیم عمر خیام



+ تاریخ یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 9:44 PM نویسنده FARZI

پس از تمام ماجراهایی که آن نامه ها به وجود آورد و هنوز هم دارد به وجود می آورد و بعد از سرخوردگی دوباره و سه باره وNباره من در صحنه حریف طلبی آزاد و سالم درون باشگاهی ،برون باشگاهی و فرا با شگاهی وپس از یک اقدام کاملا انتحاری جهت تغییر بنیادین شخصیت و افکارم که منجر به کوتاه شدن موهام و ناخنهای دست بیلم و ایضاً افزایش متنابه اعتماد به نفسم شد،اینک این منم دختری در آستانه المپیک!

معمولا عادت دارم هر چند وقت یک بار انقلاب فرهنگی کنم و طبیعی است که اولین قربانیان هر انقلابی، نشانه ها ونمادهای حکومت قبلی هستند.خوب حالا دوره جکومت موی بلند،ناخن دراز،واه و واه و واه،واسه من به سر رسیده و دوران طلایی موی کوتاه،ناخن کوتاه،به و به و به شروع شده(واااااا)ولی متاسفانه متاسفانه با همه تلاشهای شبانه روزیم گمان نکنم فکرم در یک مورد خاص دچار هیچ گونه تغییر و تحولی شده باشد.همچنان مثل خری لجباز علاقه دارد که بر موضع غلطش پافشاری کند و من هم مثل روز واسم روشن است که فردا مثل سگ پشیمان میشود!!(این سخنان گهربار اثرات انقلاب فرهنگیه هااااا)

ای بابا فعلا که توی این مملکت هر کسی ساز خودش را میزند،بگذار فکر من هم جمهوری خودمختار تشکیل بدهد!

از همه اینها که بگذریم،همین حالا داشتم مراسم افتتاحیه المپیک را نگاه می کردم.یعنی کولاک کردند این چینیها.و حد س بزنید چه کسی نماینده ورزشکاران برای ادای سوگند المپیک بود؟!

ژان یینینگ.یک در میلیون هم احتمال نمی دهم که اسمش به گوشتان خورده باشد.(تو ایران تنها اسمی که به گوش همه رسیده رضا زاده است...هر چی هیکل بزرگتر،اسم پرآوازه تر!!!)به هرحال برای تنویر افکار عمومی و جلوگیری از هر گونه سوءتفاهم باید بگویم که ژان یینینگ قهرمان زنان جهان در رشته تنیس روی میز است.فیلم یکی از بازیهایش را بیشتر از صد بار نگاه کرده ام و باید بگویم جداً با تسلط بازی میکند.واسه من تقریبا مثل یک بت است.و خوب دیگر معلوم است که با دیدنش و فهمیدن اینکه چین یک ورزشکاراز پینگ پنگ را به عنوان نماینده همه ورزشکاران شرکت کننده در المپیک برای مراسم سوگند انتخاب کرده،چقدر ذوقمرگ شدم.

راستی یعنی میشه...؟!  




+ تاریخ جمعه 18 مرداد1387ساعت 10:52 PM نویسنده FARZI