اگه يه کم فکر کني ميبيني زندگي ارزشه زنده بودنو نداره.اگه يه کم بيشتر فکر کني
ميبيني زندگي ارزشه مردنم نداره.امّا اگه خيلي فکر کني ميبيني مردنو زنده بودن
ارزشه فکر کردنو نداره.هميشه يادت باشه چيزي که امروز داري شايد آرزوي
ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات بشه پس هميشه سعي کن قدره چيزي
که امروز داري خوب بدوني.
(نمیدونم کجا خوندمش اما باهاش همزاد پنداری میکنم)
قدیما اینطوری بود که آدما وقتی کار بد انجام میدادند عذاب وجدان میگرفتند.من دیگه فکر کنم در مراحل سلوک،به مقام فنا فی الله رسیدم چون وقتی کار خوب انجام می دهم عذاب وجدان می گیرم!
نمی دانم شده که توی اتوبوس یا بانک یا کلا هر جا که صندلی به اندازه آدمهای موجود،موجود نمی باشد جایتان را به کسی بدهید که مثلا مسن تر است یا بیماری خاصی دارد یا بچه به بغل است؟!من معمولا در چنین موقعیتی ابتدا سوت زنان از کنار موقعیت می گذرم، در مواردی که کوچه علی چپ به اندازه کافی دراز نباشد جایم را فقط به آدمهای مسن و بیمار می دهم اما واسه یک آدم بچه به بغل خودم را به زحمت نمی اندازم،فلسفه هم دارم واسه کارم،کسی که پیر شده نمیتوانست پیر نشود اما کسی که بچه دارد می توانست بچه دار نشود.
امروز توی اتوبوس یک خانم بچه به بغل آمد درست روبه روی من ایستاد،منم یهو احساس فرشته مهربون بودن بهم دست داد و جایم را دادم بهش.الان عذاب وجدان دارم در حد جایزه نوبل!
آره خوب من آدم بی رحمی هستم،شمرم، یزیدم ،نه اصلا خود الف ح میم دال ی نون ژالف دال هستم که تو ماه رمضان حاضر نیستم جایم را به یک مادر مقدس با هاله نورانی دور سرش که نشان از مهر مادری اش است و کودکی معصوم را در اغوش گرفته،بدهم.من برای یک آدم بچه به بغل هیچ شفقتی در خودم سراغ ندارم.اگر این گناهه آره من از همتون گناهکارترم.
داشتم فکر میکردم وضعیت دین در ایران چقدر شبیه قرون وسطی است.در آنزمان هرچه یا هر که از در مخالفت با کلیسا وارد می شد محکوم به کفر و الحاد بود. بی اهمیت ترین اظهار نظر اگر به تایید کشیشها نمی رسید،سحر و جادو و خلاف شرع فرض می شد. حکومت تحت سلطه کشیشها و احکام کلیسا بود.دوران تاریکی که آدمها به خاطر عقایدشان یا باید اعتراف می کردند یا سوزانده می شدند.کشیشها بودند که مشخص می کردند چه چیز مقدس و چه چیز شیطانی است.تصمیم گیری برای هر مساله تنها و تنها از نگاه دین انجام می شد،که علاوه بر دستورات صریحی که داشت آنچنان در زندگی مردم رسوخ کرده بود که نا خودآگاه ذهن مردم آنرا به عنوان یک پیش فرض برای هر اقدام در نظر می گرفت. اما با همه این احوال خوب است که همیشه بعد از قرون وسطی،رنسانسی هم اتفاق می افتد.اما مساله اینست که قرون وسطی تا آنجایی که من می دانم ده قرن طول کشید!!!!!!
از طرفی وقتی نمایندگان مخالف دولت نطق می کردند همه با شخصیت و زیبایی در صندلیهای خودشان بودند و گوش می دادند اما وقتی موافقان دولت سخنرانی می کردند اکثریت قریب به اتفاق نمایندگان اون وسط راهرو در حال گپ و گفتگو و خوش و بش و احتمالا رد و بدل کردن بلوتوث!بودند که با توجه به حضور ا.ن در مجلس نشان می دهد که جو غالب مجلس مخالف ا.ن و سیاستهایش است.بعد این شاگرد خودشیرینها را دیدید که واسه خوش آمد و چاپلوسی معلم چه کار میکنند؟!برخی نمایندگان دقیقا به همین سبک و سیاق راه و بیراه تذکر میدادند که چرا موقع نطق مخالفان همه سر جایشان دست به سینه می نشینند اما موقع سخنرانی رفیق رفقای ما همه تن لرزونک می گیرند و راه می افتند!آخه واقعا این دیگه پرسیدن دارد؟!!
از اون یکی طرف ماجرا،حضرت رای آورنده ۲۵ میلیونی در تک صندلی جدا از دیگران خودشان جلوس فرموده بودند و لنگ محترم چپ را هم به سیاق پادشاهان و خوانین به روی لنگ راست انداخته بودند و البته به یاد داشتند که وقتی دوربین تلویزیونی ایشان را رصد می کند حتما آن لبخند ملیح را گوشه لب بیندازند و حسن نیت خود را به جهانیان اثبات کنند.حالا اینکه کسی در خانه ملت بر خلاف آداب مرسوم محافل و مجامع سیاسی پاهایش را روی هم بیندازد و بنشیند می تواند دوتا تعبیر داشته باشد:۱-فرد مورد نظر اهمیتی برای رای و نظر مجلس قایل نیست و کلا همه را ریز میبیند.۲-فرد مورد نظر با زبان بدن این پیام را مخابره می کند که هر چقدر می خواهید تو سر و مغز خودتان بکوبید من که بالاخره کار خودمو می کنم،دلتون آب.
کلا هرچقدر من کمتر از جلوی تلویزیون خونمون رد بشوم،شما هم کمتر در معرض پستهای سیاسی من قرار می گیرید.باشد که رستگار شویم و شوید و شوند.
از لاله زار که میگذرم زخمی تر از ترانه ام
تشنه محکومیت یه حکم عاشقانه ام
از لاله زار که می گذرم حسرت گوله با منه
وقتی که دست تو می خواد تیر خلاصو بزنه
رفاقت خشم تو با ماشه منتظر میگه
دستهای بی صدای ما نمی رسن به هم دیگه
فاصله بین من و تو همین گلوله بود و بس
منو بزن که خسته ام از زنده بودن تو قفس
لاله زار کاش می تونستیم تا ابد با تو بمونیم
تو بهارستان دوباره شعر بیداری بخونیم
نا رفیقانه ورق خورد دفتر گذشته ما
قد کشیدیم توی بن بست؛با هم اما تک و تنها
از نوجوانی عاشق کتاب و فیلم بودم؛هنوزم هستم.عاشق بازیگری هم بودم؛واسه همین نمی توانم یک پست را به فیلم مورد علاقه ام اختصاص ندهم.خیلی از روشنفکرها و منور الایده های ایرانی به فیلم هامون مهرجویی ارادت خاصی دارند اما همانقدر که آنها سرسپرده هامون هستند من دلبسته حکم کیمیایی ام.نه که با شخصیتهایش همزاد پنداری کنم یا وجه تشابهی بین فرزی قصه ما و رضا معروفی وجود داشته باشد؛نه.حرفم اینست که حکم یک ایده جدید و یک ژانر نو است در میان لشگر فیلمهای ایرانی.یک صحنه هست که رضا معروفی دم در رستوران با حد میثاق و بقیه خلافکارهای محترم ملاقات می کند؛من عاشق این صحنه ام.یک هتل پاپیون هم هست با فنجانهای سفید و تمیز؛اینم خیلی عاشقشم و یک آهنگ فوق العاده با صدای رضا یزدانی که شعرش همین شعر بالاست.
خلاصه چه دردسرتان بدهم؛با اینکه فی نفسه هیچکدام از شخصیتهای فیلم نه شباهتی به من دارند و نه اصلا علاقه ای دارم که شباهتی با آنها پیدا کنم(البته به جز رضا معروفی؛خب هر اصلی یک استثنا دارد!)به عنوان یک فیلم که درس اخلاقی نمی دهد؛نصیحت نمی کند؛خوبها را فرشته و بدها را هیولا نشان نمی دهد و اعتراض را به رخ می کشد؛واسه آدم سرکشی مثل من شبیه آب خنک است وسط چله تابستان.
بگذریم؛ماه رمضان هم آمد و تو در خواب و بیابان در پیش!! کی روی؛ره ز که پرسی؛چه کنی؛چون باشی
گرد و غبار را از از سر و روی خانه وآدمهای خانه و از همه مهمتر شخصیتمان می شوییم؛نه از سر اجبار که کاملا از روی میل و رغبت؛که چند سالی است این رسم و رسوم هر ساله من شده و لذت می برم از این آداب و رسومی که برای خودم وضع کرده ام و اجازه نمی دهم روحم تمام سال را هر کاری دلش خواست بکند و به ریش نداشته من بخندد.
ماه رمضان فقط یک بدی واقعا وحشتناک و فاجعه بار دارد آنهم اینست که دیگر نمی شود با کفش تا وسط خانه آمد و متاسفانه بعد از یک ماه هم چون انسان متنبه می شود و آب توبه به سر خودش می ریزد و پیش خودش کلی شرمنده است که چرا در یازده ماه گذشته اینقدر آدم دون پایه و بی مقداری بوده است که میکروبها و باکتریهای ته کفشش را به زور به خورد همه می داده است ؛کلا عادتش از سر می افتد و کو تا دوباره من بتوانم با کفش بیام وسط حال ومامانم بگوید با کفش!و تازه آنجا یادم بیفتد کفش پایم بوده!هیییی روزگار کج مدار.
از لاله زار که میگذرم زخمهای کهنه وا میشن
دوباره کوچه ها پر از مردم هم صدا میشن
دوباره بوی نفت و خون؛دوباره تابستون داغ
میتینگهای تک نفره ؛دوباره سایه چماق
وقتی همه بادبادکا بنده حزب باد شدن
عربده های مرده باد یک شبه زنده باد شدند
همه حیوانات برابرند اما بعضی برابر ترند.
قلعه حیوانات را چهار پنج سال پیش بود که خواندم و به شدت هم ازش لذت بردم.آنقدر همه چیز با انقلاب ایران مطابقت داشت که کل مدتی که می خواندمش چشمهایم مدام در حالت گرد ِمتعجب بود.همه آن تغییر قوانین و از بین بردن آثار حکومت قبلی و درست کردن یک دشمن خارجی برای انداختن تقصیر این انفجار و آن کودتا و آن یکی نا بسامانی به گردنش و در نهایت مطلقه شدن سردمداران انقلاب،همه چیز مو به مو همان بود که اگر چه من ندیده بودم اما کتاب تاریخم را که از بر بودم.حالا به بهانه اتفاقاتی که احتمالا حالا حالا ها تو هیچ کتاب تاریخی نوشته نمی شود دارم دوباره می خوانمش.اگر وقت و حوصله و علاقه را داشتید یک دوره بکنید این شاهکار جورج اورول را.به خصوص بخشهای پایانیش که مثل ترن هوایی تو مغز آدم چرخ می خورد.
شنیدم عده زیادی از بازیگرها و مجریها و دست اندر کاران سینما و تلویزیون را ممنوع التصویر کرده اند که نصفشان هنرمندهای مورد علاقه من هستند و از آن جمله عزت ا.. انتظامی ،فاطمه معتمد آریا،گوهر خیر اندیش،محمد رضا فروتن و خیلیهای دیگه که یادم نیست.البته سایتی که من خبر را درش خواندم نوشته بود که این ممنوعیت شامل فیلمها و برنامه های ساخته شده و آماده اکران یا پخش آنها نمی شود!داشتم با خودم تصور می کردم اگر بقیه هنرمندها هم بر موضع و عقیده شان پافشاری کنند و آقایان مجبور بشوند که آنها را هم ممنوع التصویر کنند چه با حال می شود.یعنی خیلی با حال می شود چون دیگر هیچکی نیست که فیلم بازی کند یا برنامه اجرا کند....وای فکر کن آنوقت شاید بروند بسیجیها و همینها که تو خیابون مردم را می زدند با عهد و عیال بیاورند که مثلا تو یک فیلمی مثل آتش بس بازی کنند.چه شود!!
آنموقع است که ژانر کمدی معنای واقعی خودش را پیدا میکند و دوره طلایی مرگ در اثر روده بر شدن از خنده آغاز می شود.بعد در عصر تکنولوژی تو سریالهای ما حکیم داستان پس از 40سال سلوک، درهای حکمت و معرفت برش گشوده می شود و مریدی که نقشش را یکی از بچه های بسیج مسجد محل بازی می کند و به صورت سمبلیک زیر قبا،چفیه انداخته با حیرت بانگ بر می آورد که تو را چه می شود ای حکیم؟! (آخ که من کشته این جمله کلیدیم!)
سوپر استار سینمای ما ...بله همان که تو ذهن شماست خواهد بود و چفیه جزء لباس رسمی مجری برنامه نود.بازیگرها هم به جای امضا تسبیح میدهند به هواداراشون.در مراسم تقدیر از چهره های ماندگار یا ورزشکاران مدال آورهم بسته به اهمیت چهره یا مدال به عنوان یادبود ست کامل باطوم و گاز اشک آور یا سجاده و جانماز و قبله نما هدیه می دهند.
وقتی کسی را دوست داریم، او را می خواهیم با همه خصوصیات و ویژگیهای مثبت و منفی اش،با همه علایق و سلایق به زعم خودمان خوب یا بدش،او را می خواهیم آنچنان که هست چون اصلا همین خصوصیات و ویژگی ها بود که اول بار باعث شد به سمت او جذب بشویم و اول بار او را دوست داشته باشیم.او را دوست داریم همانطور که هست و برای خود بودن او احترام قائلیم اگر چه که گاه این خود بودن نادلبخواه ما باشد.و در تعارض با آزادی ،خواست،حق و راحتی ما.همین که او هست آنگونه که باید باشد و آنگونه که شاد است برای ما احساس رضایت را فراهم می کند. دوست داشتن یعنی پذیرفتن شخص آنگونه که هست.
تفاوت دوست داشتن و وابستگی درست در همین جاست.وقتی به کسی وابسته هستیم او را تنها برای خودخواهی خودمان می خواهیم،برای پاسخ دادن به نیاز خود بودن خودمان،برای موجودیت بخشیدن به خودمان.اینست که مدام می خواهیم او را اصلاح کنیم تا بشود آنچه که دلخواه ماست.مدام می خواهیم رفتارهای بدش را گوشزد کنیم تا دیگر تکرارشان نکند و موجبات مشقت و رنج ما را فراهم نکند.و طبیعی است که مدام تلاش کنیم تا از او شخصیتی بسازیم که خودمان می خواهیم.اینگونه است که پس از مدتی که از آشنایی گذشت دیگر نمی توانیم برخی رفتارها را تحمل کنیم چون آنگونه نیست که ما می خواهیم و خودخواهی ما را ارضا نمی کند.از حرفها ،رفتارها،عکس العملها ایراد می گیریم چون خود خواهی ما اجازه هر کاری را به ما می دهد،چون به خاطر خودمان،به خودمان حق می دهیم تا خود دیگری را مورد سوال قرار بدهیم و آنچه را در جهت منافع و آسایشمان نیست اشتباه و نا صحیح بدانیم. وابستگی یعنی پذیرش شخص آنگونه که ما می خواهیم باشد.
گاهی هم آنقدر این خودی که برای خودمان ساخته ایم را بزرگ می کنیم و آنچنان غره می شویم که متوجه نمی شویم جز خودمان هیچ چیز و هیچکس را نمی بینیم.و ناگهان خیلی زود دیر می شود.
چند روزی است این شعر حافظ مدام تو ذهنم است.حافظ همیشه همه چیز را موجزتر و زیباتر بیان می کند:
صبحدم مرغ چمن با گل نوخواسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
حالا بعد از همه اتفاقات ریز و درشت باید خبر یکی یکی کشته شدن زندانیها و بازداشت شده ها را بشنویم.خبر عزل و نصب های مضحک و خبر خوشحال کننده برایمان شده سالم به زمین نشستن یک هواپیما بدون برخورد به در و دیوار و احیانا دار و درخت.
این چند وقت-حدودا یک ماه-که از تلویزیون و رادیو بریده ام انگار معلقم.اما بیش از همه از این خوشحالم که عذاب دیدن قیافه آقایان را به چشمهایم تحمیل نمی کنم.به خصوص آن یکی که از همه شان خوشگل تر و دلرباتر است!
اما سایتها را که بررسی میکنم اغلب در هر کدام خبری از کشته شدگان حوادث اخیر و حالا بیشتر زندانیان حوادث اخیر هست.جوانانی که می توانستند خیلی سر و سنگین بنشینند توی خانه شان عصر گرم تابستانی را در کنار خانواده به خوردن کاهو سکنجبین یا هندوانه تگری بپردازند یا به کلاس موسیقی و زبان بروند اما حالا سینه قبرستان خوابیده اند و حتی حق ندارند یک مراسم ختم آبرومند داشته باشند.(هرچند آنها به مراسم نیاز ندارند برای یادبود.که یادشان در قلب همه ما هست)مطمئنم تلوزیون همچنان دارد جومونگ پخش می کند و رادیو راه شب.
همه این حرفها چه فایده؟مگه خود من چی کار کردم به جز اینکه بروم تو باغ هتل بنشینم و بستنی و آب میوه بخورم و هر از چند گاهی در میان کلام، گریزی به سقوط هواپیما و دو تا ناسزا به این و به آن؟!چی کار میتوانستم بکنم؟!چه فایده که من برای خودم اینجا بنویسم و انتقاد کنم و دیگری هم یک گوشه دیگر نت همین کار را بکند؟همه تک تک،فرد فرد
می خواستم از محسن روح الامینی بگویم و ترانه موسوی،می خواستم از روسیه بگویم و چین،می خواستم از جو آرام چند ماه پیش و اوضاع غیر قابل پیش بینی فعلی بگویم اما چه کنم که حتی استاد زبانمان هم حرف زدن راجع به سیاست را سر کلاس ممنوع اعلام کرده است.
فردا نوشت:آیا انسان دارای تصورات فطری است؟!
پس فردا نوشت:خب رگزاري ف ارس: فرمانده ني روي هوايي س پ اه پ اس داران ان ق لاب اس لامي گفت: نيروي هوايي س پاه، با بهروزشدن در زمينه توليدات، فنآوري و دانش موش كي، با يك فوراني از قدرت روبهروست، به حدي كه در ذخيرهسازي موش كهاي بازدارنده با كمبود فضا مواجه شده است.
آخ که من کشته این قدرت و اقتدارتونم!!
نمی خواهم ادای روشنفکری در بیاورم و از آن ژستهای عالمانه و فیلسوفانه_که تا یک نفر می خواهد یک نظریه ارائه بدهد به خودش می گیرد_به نمایش بگذارم اما فکر میکنم توی این مملکت تا وقتی فرهنگ مردم اصلاح نشود نه انقلاب می تواند سودی داشته باشد و نه هیچ چیز دیگر.آنقدر که تو مغز این ملت فرو کرده اند که اقتصاد، اقتصاد ،نفت،نفت، پول،پول ناخودآگاه هم و غم عموم مردم شده گوشت و برنج و نان و شهریه دانشگاه.یک نگاه به این گزارشهای کلیشه ای تلوزیون بیاندازید.اولین نکته ای که مردم بهش اشاره می کنند قیمت میوه و آجیل شب عید است و تهیه جهیزیه برای دختر و خانه زندگی برای پسر.نمی خواهم بگویم اینها مهم نیست که اتفاقا مهم است اما نه اینکه عمر یک آدم فقط صرف برآورده کردن این نیاز ها بشود.نگاه نکنید که من و شما نوعی کتابی مطالعه می کنیم،وبلاگی می نویسیم،هر عقیده و نظری را دربست قبول نمی کنیم.ما عامه مردم نیستیم.نه که بگویم از خواصیم که اصلا به این تقسیم بندی اعتقادی ندارم.منظورم این است که آدمهای خیلی بیشتری هستند که اینطور نیستند.حالا به هر دلیلی.
حالا کی باید این فرهنگ را برای ما اصلاح کند؟ دولت؟رییس ج مهور؟مجلس؟آنها که عجالتا همگی از حیّز اعتبار و صلاحیت تا اطلاع ثانوی خارج هستند و اگر هم نبودند در این 30 سال به اندازه کافی دغدغه خودشان را برای فرهنگ نشان دادند!!از کمیته در سالهای جنگ و پس از آن گرفته تا گشت ارشادو طرح مبارزه با اراذل وسانسور و روزنامه هایی که خط می گیرند برای نوشتن و ف یلترینگ سایتها وبه خصوص تلویزیون و قص علی هذا.روی اینها که من به شخصه هیچ حسابی باز نکرده ام اما چرا وقتی برخی وبلاگها را می خوانم از هر ده کلمه یکیش باید فحش و ناسزا باشد آنهم نه در حد احمق و خنگ و کله پوک که وحشتناک ترین ناسزاهایی که من فقط از زبان لاتها و ولگردها شنیده ام.و مایه تاسف بیشتر آنجاست که این مساله را حتی در وبلاگهایی که خانمها نویسنده آن هستند هم دیده ام و از آن وحشتناک تر در مطالب آدمهایی که به نظر تحصیلکرده و سرد و گرم چشیده هستند هم.و بهتر از من می دانید که این مساله منحصر به نوشته های ما نمی شود که البته از انجایی که نویسنده این نوشته ها ناشناس است و بی ترس از شناخته شدن مکنونات قلبی خودش را می نویسد عمق فاجعه را بیشتر نشان می دهد. و به خوبی این مساله را توضیح می دهد که اگر ما را به حال خودمان بگذارند یعنی نظارتی بر عملکردمان نباشد و کسی هم نداند که این ما هستیم که فلان صفحه یا فلان مطلب را می نویسیم؛چه راحت حرفهایی را به زبان می اوریم که محال ممکن است در یک مهمانی یا جشن تولد یا کلاس دانشگاه کسی حتی به ذهنش برسد که ما اصلا معنی چنین لغاتی را میدانیم،اینکه بتوانیم آنرا ادا کنیم که هیچ.
می خواهم بگویم چرا همیشه باید کسی ما را ببیند ؛حواسش باشدیا بشناسد تا ما مؤدب باشیم؟!چرا در ظاهر آدمهای موجه و قابل احترامی هستیم اما وقتی به حال خود رها می شویم شـأن انسانیمان را زیر پا می گذاریم؟چرا اینقدر ظاهر و باطنمان بایستی متفاوت باشد؟چرا وقتی میخواهیم عدم رضایت یا نفرتمان را از چیزی یا کسی بیان کنیم فقط لغات رکیک و ناسزا به ذهنمان می رسد.ما باید کمر به اصلاح فرهنگمان ببندیم و الا هیچکس دیگری دلش به حال ما و مملکت ما نسوخته.همانطور که وقتی حرف حق می زنیم مغزمان را می پاشند روی آسفالت خیابان،همانطور هم جنازه فرهنگ ایرانی را در بازار مکاره روسیه و کشورهای عربی به حراج می گذارند.
حالا باز هم خدا را شکر که صدقه سر اتحاد با رفقای روس همین هواپیماهای تو پو لف را به ما اعانه می دهند که هر یک سال یکیش سقوط کند و جمعیت تنظیم بشود والا در قرن بیست و یک باید با قاطر طی طریق می کردیم.
امروز شد یک ماه که تلویزیون نگاه نمیکنم . بریده ام از همه دروغهای شاخدارشان و سیاستهای مسخره شان.خیلیهای دیگر هم اینطور شده اند اما برای من این یک اتفاق واقعا نادر است چون تلوزیون یک جورای به گردنم حق پدر مادری هم دارد.(داشت بهتر است بگویم). همه بچه هایی که مثل من پدر مادرهایشان شاغل بوده اند خوب می فهمند که چی میگویم.ما ها بیشتر از آنکه در سالهای کودکی و نوجوانی در کنار پدر مادر هایمان بوده باشیم؛با تلویزیون و رادیو و میکرو و سگا بزرگ شده ایم.سهم من که مادرم پرستار بود شاید بیشتر.
تلویزیون به واسطه تنوع آدمها و اطلاعاتی که ارائه می داد همیشه واسه من حکم مواد مخدر را داشته است.دیدید شب پره چطور جذب یک منبع نور می شود؟! تلوزیون با همه مزخرفاتی که پخش می کرد برای من مثل آن منبع نور بود.خیلی اوقات می شد که فقط برای استراحت چند دقیقه ای می نشستم که یک برنامه مورد علاقه را ببینم ؛ یهو متوجه می شدم چند ساعت است از اخبار و مستند و کارتون به خصوص همه را دارم نگاه می کنم و کارهایم هنوز مانده معطل روی زمین.
با اینکه بعد از دبیرستان کم کم دروغها را می فهمیدم و توخالی بودن حرفها و شعارها را درک می کردم و اخبارو میزگرد وبحث و جدلهاشان را نمی دیدم مگر با حرص و اخمهای گره خورده اما کماکان این جعبه که هر لحظه به رنگی بود و به قول ملک تاج تو فیلم ازدواج صورتی هر روز تویش لشگر لشگر آدم حشر(به فتح ح و ش) می کشه میاد تو؛ یشر(بازهم به فتح ی و ش) می کشه میره بیرون برایم جذاب بود.
می خواهم بگویم دوستی من و تلویزیون خیلی دیرینه بود.اما حالا یک ماه است که بریده ام از این رفیق دیرینه .به واسطه اینکه آدم یا آدمهایی که افسارش را به دست دارند؛ رفیق مرا کرده اند بلندگو برای جار زدن دروغهای پوسیده و تندرویهای مذموم و ریاکاریهای تهوع آور.که هر روز بیایند در برنامه خ انواده و ت صویر زندگی و قص علی هذا یک عده زن خانه دار را با لبخندهای مصنوعیشان و احساسات مسخ شده شان گول بزنند ؛در برنامه کودک بچه ها را بکنند ه میار پلیس؛همان پلیس که پدر مادرهاشان را کتک زد و ش بکه 4 هم هی 2 ق دم مانده به صبح پخش کند و مغز فرهیخته تر ها را به شکلی ظریف و ماهرانه شستشو بدهد تضمینی.
امروز یک خانم پیری توی ماشین ناگهان رو به من کرد و پرسید این دوازده نفری که اع دام کرده اند کی بودند؟!.گفتم من خیلی وقته تلویزیون نگاه نمیکنم مگه چنین اتفاقی افتاده؟
اگر از این قضیه مطلعید به من هم خبر بدهید. امیدوارم مربوط به قضایای اخیر نباشد که اگر باشد به نفعشان است که نباشد.
تو کی هستی؟
برای سوفی فلسفه از این سوال شروع شد .برای من اما با چرا تو اینجا هستی؟.
یک روز در ده یا یازده سالگی بود که توی مبلهای دایره ای که جزء جهیزیه مامانم بود نشسته بودم.از آنجهت دایره ای که خیلی گرد و چاق بودند.آن مبلها را دقیقا یادم است.یک پارچه خاکستری رنگ داشت با خال خالهای خاکی رنگ.نمونه بارزی از تفریحات سالم من و داداشم آن موقعها این بود که یکی از این مبلها را روی دسته اش بر میگرداندیم و تویش می نشستیم و تاب میخوردیم. اغلب هم مامانم با توپ پر می آمد ما را قلع و قمع می کرد.خلاصه یک روز در همان عنفوان کودکی مثل آدمیزاد در یکی از همان دایره ها نشسته بودم که فهمیدم من،منم.یعنی من بودن خودم را کشف کردم و این تفاوتم را با من های دیگر واینکه ....نمی شود توضیح داد که دقیقا چی فهمیدم.یعنی با کلمه نمی دانم چطوری بیانش کنم.خلاصه آن اولین حیرت فلسفی من بود.اما سوال اساسی در همان روز یا شاید هم چند روز بعدش وقتی با داداشم و پسر خالم جلوی کولر نشسته بودیم ونهار می خوردیم.(نهارمون هم عدس پلو بود!)در ذهنم شکل گرفت.
اگر هیچی نبود،اگر خدا نبود و به تبعش جهان و فضا و هوا وبقیه چیزها هم نبود آنوقت این خلا چی بود؟چه شکلی بود؟شاید این سوال خیلی هم فلسفی نباشد اما در کنهش تلاش برای یافتن علت وجود را می شود یافت.
آنموقع خوب اینطوری به مغز ما تزریق کرده بودند که خداوند همه چیز را آفریده و خودش آفریده کسی نیست البته کما اینکه الان هم همین را می گویند(( و باز البته در این مورد بحثی در صحت یا سقمش ندارم که در اینباره به اندازه کافی مطالعه نکرده ام که بخواهم نظر قاطعی داشته باشم اما همین کافی است که بدانید قلبا به خداوند ایمان دارم.یعنی از راه منطق به خدا نرسیدم بلکه از راه دل وجودش کاملا برایم محرز است.))
خلاصه آنروزها همه چیز را یک جورایی به دین نسبت می دادند و هر چیز را به گونه ای سعی می کردند با اسلام توجیه کنند.حتی آنقدر فضا بسته بود و فکرها متحجر که من می ترسیدم این سوال را خارج از خانه از کسی بپرسم.یعنی یک جورای فکر می کردم دارم کفر می گویم!!دیگر اگر خودتان دهه پنجاه،شصتی باشید از من بهتر می دانید.اما به هر حال وقتی تابستان تمام شد و دوباره رفتیم مدرسه یک روز از معلم دینی این سوال را پرسیدم که خوب کاملا واضح و مبرهن است که یکی از آن جوابهای سربالای معروف را دریافت کردم.بعد که رفتم دبیرستان باز یادم است از یکی از دبیرها پرسیدم و باز جواب قانع کننده ای نگرفتم و تازه سوالم گسترده تر هم شده بود.حالا اینها همه به بهانه خواندن کتاب دنیای سوفی به ذهنم برگشت و الا می خواستم چیزهای دیگه ای بنویسم.
به نظر من تنها کاری که فعلا ح کومت در کم کردن عدم محبوبیتش(همون منفوریتش) انجام می دهد اینست که یک مقدار مردم را به حال خودشان می گذارد و کمتر پا در کفششان می کند و خلاصه یک سری امتیازات و امکانات را در اختیارشان می گذارد تا به اصطلاح دهنشان را ببندد و ساکتشان کند.که به جز این دوباره سرفصلی درست می کند برای اعتراضات دوباره و اینبار مسلما این اعتراضات و انتقادات در عین اینکه آرامتر و بی سرصدا تر از راه پیمایی و ت ظاهرات است،خزنده تر و کشنده تر است.چون خشمهای سرکوب شده همه تبدیل شده به کینه و صدا ها تبدیل به فکر.حالا به جای اینکه انرژیها را در خیابان صرف کتک خوردن کنند توی خانه می نشینند و فکرها را روی هم می ریزند.چون خشمشان سرکوب شد حالا می نشینند با کینه راههای منطقی را بررسی می کنند و مسلما این خیلی خطرناک تر است.بنابراین چاره ای نیست جز اینکه یک کم آزادی بدهند،نرمتر برخورد کنند و خلاصه سر کیسه را شل کنند و مردم را خر.
دیگه نمی توانم مثل قبل بنویسم.یا شاید نبایدم مثل قبل بنویسم.بعد از همه این اتفاقات احساس می کنم دیگر نوشتن از درس و ورزش و قرقر به این و به آن خیلی بچه گانه و سبکسرانه به نظر می رسد.انگار همه ما توی این کمتر از سه هفته ناگهان به اندازه چند سال پیر شدیم.چیزهایی را به چشم دیدیم و تجربه کردیم که شاید اگر در کشور دیگری زندگی میکردیم هرگز نمی دیدیم و هرگز نیازی هم به دیدنش احساس نمی کردیم.من شاید از بقیه بیشتر.که درگیر تجربه نادلبخواه دیگری هم بودم و در این میان تولدم هم بود.نمی دانم در تولد چند سالگیم رد پای این وقایع زنجیروار از صفحه ذهنم پاک می شود و دوباره می توانم با رنگ بنفش محبوبم وبلاگ بنویسم...با لحن محبوب خودم...طنزگونه وسرخوشانه.اینروزها بدجوری میل دارم به گوش کسی سیلی بزنم.
احساس که نه ...فکر میکنم یک برنامه ثانویه پشت پرده وقایع یک ماه اخیر وجود دارد.وقتی از بالا به قضیه نگاه می کنم،میبینم کل ماجرا یک هدف بزرگتر را دنبال می کند که هنوز مغزم کلیدش را پیدا نکرده که دقیقا چیه.فضای باز تبلیغاتی و آزادی بی حد و حصر،اس ام اس های هدف داری که می رسید از جمله اینکه لباس سبز نپوشید و خودکار با خودتان ببرید و بعد قطع شدن اس ام اس ها از شب انتخابات با هشدار قبلی وبعد چنین دروغ بزرگی .انگار اصلا همه چیز طوری برنامه ریزی شده بوده که کار به اینجا برسد.یعنی ذهن مردم جوری آماده شده بود که باور کنند تقلبی شده و بریزند توی خیابان و این اتفاقات بیفتد اما واسه چی؟!و طراح اصلی چه سودی در این ماجرا داشته و آیا دقیقا همان طور که می خواسته پیش رفته یعنی عکس العمل مردم از قبل پیش بینی شده یا نه خشم مردم یک اتفاق غافلگیر کننده بوده که از قبل محاسبه نشده بوده اما الان هم که پیش آمده می شود به نفع آن هدف اصلی ازش استفاده کرد؟یا نمی شود و کار سخت تر شده؟!
و حالت دوم این است که باید باور کنیم حاکمان ما از هوش،بهره به مراتب کمتری از جلبک دریایی دارند و فکر کرده اند که با گله ای گوسفند که چه عرض کنم با گله ای ملخ طرف هستند که هر چرندی که به خوردشان بدهند باور می کنند.
به شخصه ترجیح می دهم در نقشه شرلوک هلمزی اول گرفتار باشم تا اینکه بدانم کسی روی حماقتم حساب باز کرده بوده و اینقدر ساده لوحانه فقط می خواسته از حضور میلیونی ام در پای صندوقها استفاده رسانه ای کند صرفا.و اگر اینطور باشد ما دیگر چقدر ضعیفیم که چنین IQهایی را بر خود مسلط کرده ایم!
برخی این وقایع را با سیر انقلاب 57 مقایسه می کنند و ک ودتای 28 مرداد و قص علی هذا اما آیا واقعا تاریخ قصد دارد به همین سرعت خودش را تکرار کند؟!!!