تبليغاتX
EGLANTINE

دیگه نمی توانم مثل قبل بنویسم.یا شاید نبایدم مثل قبل بنویسم.بعد از همه این اتفاقات احساس می کنم دیگر نوشتن از درس و ورزش و قرقر به این و به آن خیلی بچه گانه و سبکسرانه به نظر می رسد.انگار همه ما توی این کمتر از سه هفته ناگهان به اندازه چند سال پیر شدیم.چیزهایی را به چشم دیدیم و تجربه کردیم که شاید اگر در کشور دیگری زندگی میکردیم هرگز نمی دیدیم و هرگز نیازی هم به دیدنش احساس نمی کردیم.من شاید از بقیه بیشتر.که درگیر تجربه نادلبخواه دیگری هم بودم و در این میان تولدم هم بود.نمی دانم در تولد چند سالگیم رد پای این وقایع زنجیروار از صفحه ذهنم پاک می شود و دوباره می توانم با رنگ بنفش محبوبم وبلاگ بنویسم...با لحن محبوب خودم...طنزگونه وسرخوشانه.اینروزها بدجوری میل دارم به گوش کسی سیلی بزنم.

 

 

احساس که نه ...فکر میکنم یک برنامه ثانویه پشت پرده وقایع یک ماه اخیر وجود دارد.وقتی از بالا به قضیه نگاه می کنم،میبینم کل ماجرا یک هدف بزرگتر را دنبال می کند که هنوز مغزم کلیدش را پیدا نکرده که دقیقا چیه.فضای باز تبلیغاتی و آزادی بی حد و حصر،اس ام اس های هدف داری که می رسید از جمله اینکه لباس سبز نپوشید و خودکار با خودتان ببرید و بعد قطع شدن اس ام اس ها از شب انتخابات با هشدار قبلی وبعد چنین دروغ بزرگی .انگار اصلا همه چیز طوری برنامه ریزی شده بوده که کار به اینجا برسد.یعنی ذهن مردم جوری آماده شده بود که باور کنند تقلبی شده و بریزند توی خیابان و این اتفاقات بیفتد اما واسه چی؟!و طراح اصلی چه سودی در این ماجرا داشته و آیا دقیقا همان طور که می خواسته پیش رفته یعنی عکس العمل مردم از قبل پیش بینی شده یا نه خشم مردم یک اتفاق غافلگیر کننده بوده که از قبل محاسبه نشده بوده اما الان هم که پیش آمده می شود به نفع آن هدف اصلی ازش استفاده کرد؟یا نمی شود و کار سخت تر شده؟!

 

و حالت دوم این است که باید باور کنیم حاکمان ما از هوش،بهره به مراتب کمتری از جلبک دریایی دارند و فکر کرده اند که با گله ای گوسفند که چه عرض کنم با گله ای ملخ طرف هستند که هر چرندی که به خوردشان بدهند باور می کنند.

به شخصه ترجیح می دهم در نقشه شرلوک هلمزی اول گرفتار باشم تا اینکه  بدانم کسی روی حماقتم حساب باز کرده بوده و اینقدر ساده لوحانه فقط می خواسته از حضور میلیونی ام در پای صندوقها استفاده رسانه ای کند صرفا.و اگر اینطور باشد ما دیگر چقدر ضعیفیم که چنین IQهایی را بر خود مسلط کرده ایم!

 

برخی این وقایع را با سیر انقلاب 57 مقایسه می کنند و ک ودتای 28 مرداد و قص علی هذا اما آیا واقعا تاریخ قصد دارد به همین سرعت خودش را تکرار کند؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 8:10 PM  توسط FARZI  | 

چه سرگذشت تلخی دارد ایران ما

 

می خواستم بنویسم چه سرنوشت تلخی اما دیدم اگر اینطور بنویسم اول از همه انگشت اتهام را به سمت خودمان گرفته ام(به سمت خودم)

اوضاع رفته رفته آرام می شود؛مرد کاسب با اضطراب کمتری مغازه را باز میکند،همه دوباره به یاد این می افتند که دچار استرس قبل از امتحان هستند،بازار خرید صندل و مانتو تابستانی دوباره گرم می شود اما یادت باشد هر چند تو این وضعیت آماده باش،خفه کردن صدای آشوبگران و فرصت طلبان از امنیت اجتماعی که هیچ بلکه از نون شب هم واجب تر است،اما به ناخنهای پایت لاک پررنگ نزنی و صندل بپوشی.

بحثها دوباره می شود گله از گرمای هوا و دزدیده شدن کیف فلان دوست که 3میلیون چک پول تویش بوده و افسانه جومونگ وچرایی و چگونگی  آن.

انتظار زیادی است اگر بخواهیم مردم کار و زندگی و سر و همسر را رها کنند.که از جقوق ماهانه شان چشم بپوشند و آخر برج شرمنده خانواده و بعضا صاحبخانه شوند.آزادی بیان و عقیده به چه کارشان می آید وقتی بچه شان فردا می خواهد برود مدرسه و مداد رنگی می خواهد،ترم تابستانه ارائه شده و شهریه می خواهد،می خواهد شوهر کند جهیزیه میخواهد،بیمارستانی که پدرش در آن بستری است پول میخواهد.ملت گشنه است.چه می فهمد فقر فرهنگی چیه،چه می فهمد زندگی گله ای چیه.همین را میبند که یک عده ژیگول و قرتی مرفه بی درد تو خیابان واسه یک هدف موهوم یک سری سر و صداهایی از خودشان تولید میکنند؛وبلاگ می نویسند و هوار هوار می کنند که وطنم،میهنم...واا دموکراسیا...واا اسلاما.این ملت عقب مانده نیست،عقب نگه داشته شده است.آنهم نه به دست اجنبی و بیگانه.

ملت گرفتارند.وقت برای سوسول بازی و احساساتی شدن ندارند.یا شاید آنقدر زیر بار زندگی خم شده اند که دیگر احساسی برایشان باقی نمانده آنهم از نوع میهن پرستانه.اما آنها که کشته شدند چه می شوند؟!آنها که شاید سالهای سال در انتظارشان بود تا درس بخوانند،عاشق بشوند و با عزت پیر بشوند،چه می شوند؟!ایران چه میشود؟!ایران با آنهمه جنگ که از سر گذراند از حمله مغول تا حمله عراق،با آنهمه انسان وارسته که در راهش قربانی شدند از جان و دل،پس ایران چه می شود؟!

 

کارمان به آنجا رسیده که بی بی سی و صدای آمریکا و سازمان ملل باید بیایند حقمان را بگیرند.کارمان به آن جهنم رسیده که چوب و چماق می کشیم برای خواهرها و برادرهای خودمان.کارمان به آن گند رسیده که ریخته شدن خون امثال ندا را بر خاک عزیز ایران،به مصلحت یا به اجبار فراموش میکنیم و نگران گرمای هوا و گران شدن کرایه تاکسی می شویم.کارمان به کجاها که نکشیده.که بنشینیم منتظر تا شاید آقایان دلشان بسوزد و در نهایت بگویند خوب بیاید روی همدیگر رو ببوسیم...چیزی نشده که حالا،فوقش چند روز رفتید راهپیمایی یک کم آفتاب خوردید...تازه برنزه شدید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 7:25 PM  توسط FARZI  | 

از خون جوانان وطن لاله دمیده است

 

عکس آن پسر جوان با سینه شکافته را که می بینم؛فیلم کشته شدن ندا را که تیر میخورد،آرام به زمین می افتد و میمیرد،معصومیت چهره هاشان و عظمت ظلمی که بر آنها شده،دندانهایم را بر هم میفشارم و سعی میکنم همچنان منطقی بمانم،سعی میکنم همچنان عاقل بمانم،سعی میکنم به سیم آخر نزنم اما وقتی دیگر تلاش فایده ای نداشته باشد برای یک وجدان گرا کشته شدن برای عدالت و آزادی هزار مرتبه شیرین تراست از 50 سال زندگی کردن و عاقبت بر روی تخت بیمارستان از دنیا رفتن.

آن جوان شاید دانشجو بود،مثل همه ما درسها را می گذاشت برای شب امتحان،گاهی به سینما میرفت اگر فیلم خوبی بود اما اغلب با رفقا گپ می زد برای سرگرمی،فوتبال تماشا می کرد وشاید عشقی داشت در ته قلبش به کسی.

ندا شاید عاشق خرید کردن بود مثل همه دخترها،بیشتر دختر بابا بود تا عزیز کرده مامان،گاهی تلفنی با دوستانش راجع به خواستگارانش حرف می زد شاید،کتاب هم می خواند،آرایش هم میکرد و شاید عشقی داشت در ته قلبش به کسی.

اما عکسهای آن جوان که مثل خیلی از ما بود امروز در اجتماع مردم روبه روی سازمان ملل دست به دست می شود وفیلم ندا که تیر میخورد،آرام به زمین می افتد و میمیرد دو شب است از سی ان ان پخش میشود.

 

دارم بالا میارم از اینهمه نامردی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 11:38 AM  توسط FARZI  | 

تا اطلاع ثانوی درس و مشق و ورزش در این وبلاگ تعطیل می باشد.احساس می کنم حالا وظیفه خیلی مهمتری داریم.

امروز درگیریها در اصفهان شدت گرفت و نکته جالب اینکه مامورها با باتوم شیشه مغازه ها را می شکستند تا به اسم مردم تمام بشود و امشب دوباره در بخشهای خبری مختلف اعلام کنند که عده ای سود جو با ایجاد اغتشاش به اموال مردم خسارت وارد کردند و بعد هم تصویر کامپیوترهای شکسته را به معرض نمایش در آورند.حالا می فهمم سال 57 چرا مردم آنطور جانشان را در دست گرفتند و سینه شان را آماج گلوله کردند.چون دیگر از دروغ به تنگ آمده بودند.چون ناگهان چشم باز کردند و دیدند شب است اما هنوز سعی دارند به آنها بقبولانند که روز است.چون روزها در خیابان کتک می خوردند با طعم گاز اشک آور اما شبها رادیو تلویزیون می گفت مردم آسوده بخوابید که شهر در امن و امان است.

 

اغلب(بزرگترها بیشتر)معتقدند که عمر این اعتراضات خیلی طولانی نیست و به همین زودی شعله خشم مردم خاموش می شود.اما من احساس می کنم اینبار دیگر مثل دفعات قبل نیست یعنی در واقع این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست.حتی اگر با خشونتی بیش از این و یا کمتر ازاین(که سر زدن دومی از آقایان خیلی بعید به نظر می رسد)به قائله خاتمه داده بشود؛حوادث اخیر جرقه ایست برای اتفاقات بعدی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 8:51 PM  توسط FARZI  | 

نمی دانم چرا بعد از سی سال یک ذره ابتکار و خلاقیت تو وجود اینها نیست.حداقل این س یاس تهای بازدارنده را یک کم تغییر بدهید که دلمان خوش باشد اگر اسیریم,اسیر دشمن داناییم.نه اینکه اس ام اس و تلفن و اینترنت را بفرستید تعطیلات چون اگر به حافظه با شکوه تاریخیتان یک نظر بیندازید,متوجه خواهید شد که در ان قلاب 57 هم این وسایل ارتباط جمعی وجود نداشت.

از دیشب مدام پشت سیستمم.تلویزیون که رسما خاک بر سرش(ببخشید دیگه خونم به جوش آمده)یک جنگ زرگری درست کردند تا فردای انتخابات,تصویر ملت غیور و همیشه در صحنه را که شناسنامه به دست در صفهای طویل ایستاده با آهنگ فتح بهشت ونجلیز در بک گراند،بکنند پیراهن عثمان و بکوبند بر دهان استکبار جهانی!که دلتون بسوزه,ببینید چه ملت همیشه در صحنه ای دارم.حالا مرد می خواهد که این تصاویر را از سی ان ان و بی بی سی جمع کند!در واقع ما به مشروعیت نظام رای دادیم نه به رییس ج مهور.کتک خوردن همین ملت از دست پلیس را هم می گویند اغتشاش عده ای سودجو که شیشه مغازه مردم را می شکنند و اموالشان را می دزدند.ما کجا داریم زندگی میکنیم؟!!!

 

مردم بدجوری عصبانی و جری شده اند.تو خیابان یا الکی بوق می زنند یا سر هر موضوع بی اهمیتی دعوا می کنند.من حتی برای نیم ساعت هم دیگر نمی توانم تحمل کنم و اخباررا ببینم و درهردقیقه ده بار اجدادشان را یاد نکنم.حالم از هر چه دروغ و دروغگوست به هم می خورد.

امروز زمانی است که برای گفتن این جمله مناسب ترین زمان است: قطاری که در حال سقوط است راننده اش را عوض نمیکنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 5:14 PM  توسط FARZI  | 

کاملا ویژه انتخابات

 

 

 

اگر تو مناظره اول از اینکه میر حسین درست حسابی با احمدی نژاد مقابله به مثل نکرد،یک جورایی احساس کم آوردن کاندیدایی به همه دست داد اما بعد از مناظره امشب،با لکچر کوبنده ای که میر حسین در دفاع از عیال محترمه و ایضا محکوم کردن موسیو پرزیدنت به دروغ گویی آشکار ایراد کرد ،آرامش و اعتماد به نفس کاندیدایی-انتخاباتی را به کمپین هواداران بازگرداند.حرمت شکنی و دروغ گویی کار خیلی سختی نیست،بزرگ منشی و خودداری هنر است.(از من نشنیده بگیرید اما عجب سر ملت را با عوض کردن پالان گرم کرده اند!)

                                                        

 

                                        خبرنگار اعزامی به جبهه های تبلیغاتی

                                                              فرزی                                                             

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 1:2 AM  توسط FARZI  | 

تا یادم هست همیشه مشتاق یاد گرفتن و دانستن بوده ام.مشتاق شناختن دنیاهای جدید.در روزگار نه چندان دور یعنی همین چند ترم گذشته سر کلاس در بحثها شرکت می کردم،سوال میکردم و خلاصه کلی واسه خودم نقطه عطف بودم!اما یک روز در همان روزگار نه چندان دور،یکی از دوستانم جمله ای از عین القضات همدانی واسم فرستاد که دریغا که مردم در بند آن نیستند که چیزی بدانند بلکه در بند آنند که خلق در ایشان اعتماد کند که عالمند.بعد من درست شبیه این فیلمهای دهه 60،70 که یهو حکیم داستان دربهای معرفت و حکمت برش باز می شود و نقش مقابلش می گوید تو را چه می شود ای حکیم؟!!!!به فکر فرو رفتم و از روز بعدش هر وقت می خواستم چیزی بگویم یا بپرسم این جمله خودش را شبیه خروس بی محلی به من می نمایاند و می گفت من آنم که رستم بود پهلوان!!منهم دم فرو می بستم و به مکاشفه عوالم روحانی و عرفانی می پرداختم(اعتماد به نفس در حد المپیک!)القصه با اینکه مطمئن بودم هرگز هدفم از حرف زدن و بحث کردن این نبوده اما دیگر حتی انگیزه واسه صحبت کردن در جمعی که فی الجمله همه اظهار فضل و بیان معرفت می کنند را،از دست دادم.البته هیچوقت پرسیدن برای دانستن را متوقف نکردم که به قول استاد همه چی دون:بچه ها سوالاتونو بپرسید!حالا همه اینها را گفتم که بگویم بعد از آن خیلی با خودم کلنجار رفتم درباره صحت و سقم این جمله اما الان در صحتش هیچ شک ندارم چون نمونه بارزش را هر هفته سر کلاس زیارت می کنم.مثلا استاد میگوید در فلان جمله،فلان ضمیر بر میگردد به فلان اسم...ایشان سوال می فرمایند:excusez moi  یعنی فلان اسم مرجع این ضمیر است؟!یعنی هر چی استاد می گوید ایشان همان را به صورت سوالی می پرسد.همه بچه های کلاس نسبت بهش آلرژی گرفته اند که دیروز وقتی خواندن انشایی که تازه هفته بعد می بایست می نوشتیم را تمام کرد،دخترهای پشت سری من از حرص شروع کردند واسش دست زدن،دوستم هم یهو شروع کرد به خواندن که طیب طیب الله،احسنت بارک الله،ما از خنده دچار نفس تنگی و استاد هاج و واج و انگشت به دهان.

البته او هم شاید از نظر خودش کاملا به حق و موجه باشد اما آخه IQ هم چیزه خوبیه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 6:11 PM  توسط FARZI  | 

در چند روز اخیر اساتید محترم,چشم این شاگردان کمینه را بر بسی حایق گشودند و با صراحت به ما گفتند که اگر چه تنیس روی میز ورزشی تیتیش مامانی می باشد لکن در همین کشور دشمن و اسمشو نیار آمریکا,اکثریت قریب به اتفاق والدینی که تحصیلات عالیه دارند فرزندان خود را پس از شنا و بسکتبال به باشگاههای تنیس روی میز می فرستند.یعنی همین ورزشی که من بر سر خود می کوبم تا بتوانم در ساعت 3بامداد,از برنامه گزارش ورزشی به مدت 5 دقیقه!تماشا کنم,در آمریکا سومین ورزش مورد قبول طبقه فرهیخته است.از همه خنده دار تر اینکه بالاخره علت کم بودن باشگاهای تنیس روی میز در ایران را فهمیدم!فکر می کنید چرا هر طرف که سر بچرخانید یک باشگاه کشتی یا ورزشهای رزمی وجود دارد؟!قضیه خیلی ساده است چون این ورزشها نیاز به هوش و استعداد زیادی ندارد و مسئولان ورزشی این مرز پر گهر هم,همه ما را عده ای لنگ و لوک وسبک مغز فرض کرده اند.البته من قصد ندارم به شخص یا گروه خاصی توهین کنم؛اینها همه؛چیزهایی است که از اساتیدم به ارث برده ام!(همون یاد گرفتم)

از مسائلی که بوی قورمه سبزی می دهد اگر بخواهیم بگذریم استاد رشد حرکتی مان معتقد بود که تنیس روی میز نیمکره غالب بدن را قوی میکند.یعنی برای آنها که راست دستند,نیمکره چپ و برای انها که چپ دستند نیمکره راست.بنابر این اگر می خواهید حاکمیت نیمکره ایتان بیشتر بشود و چه بسا تمام کره ای بشود,تماشای افسانه جومونگ و یانگوم و دیگر خواهران و برادران کروی هیچ فایده ای ندارد.

 

به این می گویند تبلیغات حزبی بر پایه اطلاعات علمی!متقاضیان برای تبلیغات انتخاباتی لطفا تو صف بایستید! تبلیغ کاندیدای مورد نظر,تضمینی,بالای 80درصد آراء
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 3:35 PM  توسط FARZI  | 

من به عنوان یک شهروند ایرانی به خود می بالم که در این مرز و بوم اینقدر به فرهنگ بها داده می شود و از اینکه می بینم خانواده ای دست فرزند زیر ۳ سال خود را می گیرد و تاتی کنان به سینما می آورد تا با فرهنگ بار بیاید و وقتی بزرگ شد بتواند با غرور بگوید که من در سه سالگی مانند همه هم سن و سالانم فیلمهای بهرام بیضایی را تماشا می کردم ٬اشک شوق در چشمانم حلقه می زند به خصوص وقتی این خانواده فرهنگی توی سینما درست پشت سر من نشسته باشند و بچه قصه ما مراتب تحسین و تصدیق خود را از دیدن فیلم مدام با اصواتی چون:لا لا لا لا لا لا...یا  ها ها ها ها ها...و گاه تایید مادر بر تصدیق فرزند که:سیییسسسسسس یا بس است دیگر ای ولد چموش! اعلام بدارند و ما را با فیلمی به مراتب اعتراض آمیز تر و به چالش کشاننده تر از فیلم بیضایی٬ مستفیض کنند.حالا هر چقدر که می خواهی با ایما و اشاره نا رضایتی خود را از به خاک و خون کشیده شدن حق مسلمت نشان بده!!اصلا مگر نمی دانی که در مملکت فرهنگ و هنر و ادب٬سینما یعنی همان پارک؟! اصلا می خواستی سنگین و رنگین در منزل بنشینی تا فیلم به شبکه رسانه های تصویری بیاید!!اصلا همین است که هست!!اعتراضی هم اگر داری٬نباید اعتراض داشته باشی!!

حالا هی بگویید چرا جوانها معتاد می شوند!!چرا تفریحات ناسالم!!چرا کاهش در صد امید به زندگی!!!!!آخه نرخ تمام شده سیگار برای من از نرخ بلیط سینما با اعمال شاقه٬ارزانتر تمام می شد که!  

 

 

آیا واقعا ما به این نقطه رسیده ایم که در سازمان ملل رییس جمهورمان را هو کنند؟!!رییس جمهور ما٬به رغم همه نا مطلوبیش و به رغم همه سیاستهای غلط٬تند٬عجولانه یا هر چیز لعنتی دیگر.انگار که همه ایرانیها را گذاشته باشند پشت آن تریبون و به ریشخند و استهزا بگیرند.اشتباه از ماست اگر چنین شده٬از ما که بازخواست نکردیم.از ما که اعتراض نکردیم٬از ما که توقع نداشتیم.چه احساس سر درگمی و خشمی داشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 5:48 PM  توسط FARZI  | 


((ببينيد آقا،اونجا که ميرم،مي دونم اون آدمي که روبه روي منه،کيه،فکرش چيه،چه نسبتي با من داره،چي از من مي خواد،چي
از من مي دونه...حرفهامو خيلي راحت مي زنم،حتي اگه ناراحت بشه.اعتقاداتم رو مي گم حتي اگه نفهمه.اون هم مي فهمه
با کي طرفه.چي مي گه،چي مي خواد و چه نظري در باره اش داره.اما بيرون،توي دانشکده،توي خيابون و جاهاي ديگه،
اونهايي را که شونه به شونه من راه ميان و ميگن دوست هستند ،نميشناسم و...اونا اغلب دشمن هستند،اما دشمنيهاشون
هم کثيفه مثل خودشون!جرات ندارن منو با خنجر بزنن،حتي اگه روشون نميشه از روبه رو،از پشت سر بزنن.
يا منو بکوبن به يه صخره يا به يه تخته سنگ.شونه به شونه من،دوستانه راه مي آن تا مي بينن جوب آب پر لجنه،هولم
ميدن توي جوي پر لجن!مي بينيد،دشمني هاشون هم لجنه!))

علی شریعتی
از آن آدمهايي نبوده و نيستم که کتابهاي شريعتي را کلکسيون کنم يا وقتي اسم شريعتي مي آيد ژست روشنفکري به خودم بگيرم
با سيگار و قهوه و نگاههاي فلسفي رو به دوردستهاي تپه و چمن،دشت و دمن!فکر کن تو دوران دانشگاه دو تا از هم اتاقيهام
سر يکي از کتابهاي شريعتي يک هفته با هم قهر بودند!(به اين مي گويند تعامل روشنفکرانه بر مبناي سود شخصي!)
خلاصه کلام اينکه نه از به اصطلاح ژانر فکريش مطلع هستم و نه علاقه اي به دانستنش داشته ام اما چند روز پيش که به جملات
فوق در يک مجله مرحوم(همون توقيف شده!)برخوردم،به اين نتيجه رسيدم که اي شيخ حرف دل ما را گفتي!
توي اين روزگار که سگ مي زند و گربه مي رقصد(يا شايد هم گربه مي زنه و سگ ميرقصه يا هر دو ميزنن و بقيه مي رقصن!)
لازم نيست آدم شريعتي باشد تا ديگران سايه اش را با تير بزنند!همين که آدم باشي و در اين جامعه زندگي کني،انگار که جا را
براي عده اي تنگ کرده اي.حالا اگر پست و مقامي هم داشته باشي يا زندگی خانوادگی آرام و راحتی در کنار سر و همسر داشته باشی يا خدايي ناکرده  زبانم لال آسه بری و آسه بیای که گربه شاخت!نزنه(نیشت نزنه!شمشیر نکشه روت!عجب گربه هایی یافت میشود حکیم!!)که دیگر بهتر است خودت با دستهای خودت! فاتحه ات را بخوانی.

چرا اینقدر تنگ نظر شده ایم که در پوستین خود نمیگنجیم؟!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 5:45 PM  توسط FARZI  |